زوال گفتمان امید
مردم امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارند. دلسرد شده اند. همه را مثل هم می پندارند. آینده برایشان تیره و تار است. سیاه و سفید را یکی می بینند. از سیاستمردان نفرت دارند. مرگ در این جامعه موج می زند. چقدر در این دهه ها و سال ها سردمداران مملکت به آنها دروغ گفته اند که کورسویی از امید را هم برایشان باقی نگذاشته اند. مردم در زیر بار فقر و فساد و اعتیاد و ... له می شوند. آنقدر که ریشه امید در آنها می خشکد و نشاط و شادابی از زندگیشان رخت بر می بندد.
رای دادن به احمدی نژاد گاهی از این رو است. بگذار بیاید تا کارمان یکسره شود. این اوج ناامیدی است.

آنها تمایلی به مشارکت و تعیین سرنوشتشان ندارند. آنها اعتمادی به مسئولان نظام ندارند. آنها به گذشته می نگرند و شکست و فریب و دروغ می بینند. تغییری در زندگیشان نمی بینند. آنها امیدی به آینده ندارند. گاهی زیاد که درد دل می کنند مجبور می شوم بگویم بیا تا قدری بهتر شود و یا از این بدتر نشود. نگاه های معناداری می کنند. حرف برای گفتن دارند.

دل بستن به آینده ای بهتر و روشنتر آنقدرها هم سخت نیست. اما برای بعضی ها ممکن نمی شود. به هیچ قیمتی و با هیچ استدلالی. هنوز حرف آن راننده تاکسی در گوشم هست. ما باختیم... ما باختیم... شاید حق با آنها باشد. شاید روزی به حقیقت گفته هایشان پی ببریم. اما امروز آن روز نیست. امروز برای ما دولت امید است و مسیر سبز امید برای رسیدن به آینده ای بهتر.
ته نوشت: ممنون آقای مهندس. برای رسوایی امپراطوری دروغ!