در جریان حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری اتفاقی بی سابقه رخ داد. نقطه اوج آن محاکمه سعید حجاریان بود. آن جلسه معروف و قرائت دفاعیه حجاریان به همراه موضع گیری های بعدی و میزگرد واکاوی نظری حوادث بعد از انتخابات که از تلویزیون پخش شد، بحثی مهم و البته تاحدی تکراری را طرح کرد که شبهه پروژه انقلاب فرهنگی دوم در دانشگاه ها را دامن زد. سخن گفتن از جامعه شناسی و علوم سیاسی به عنوان مرکز ثقل علوم انسانی غربی و نام بردن از اندیشمندانی مثل وبر، پارسونز و هابرماس موجب پررنگ شدن این بحث و تمرکز نهادها و محافل مختلف روی علوم اجتماعی شد.
اینکه علت مخالفت با علوم انسانی غربی و سخن گفتن از لزوم اصلاح آن و حتی لایه های سیاسی تر آن مثل انقلاب مخملی چه بوده است، مورد بحث من نیست. گشودن مجدد پرونده علوم انسانی برای بار دوم پس از انقلاب فرهنگی اول به هر دلیل بوده باشد، آنچه در وهله اول ضرورت پرداختن به آن حس می شود لزوم پاسخ به مسائل و ابهامات و حتی حملات صورت گرفته علیه علوم انسانی به طور عام و علوم اجتماعی به طور خاص می باشد. چرا که تنها ایراد آزادانه نظریه های علمی و دفاع منطقی از دانش انسانی است که می تواند زمینه پویایی علمی در دانشگاه را فراهم کرده و حتی سدی در برابر رویکردهای سیاسی و تبلیغاتی وسوگیرانه باشد.
درجریان حوادث پس از انتخابات و موضع گیری های یکپارچه جریان های محافظه کار و ارتجاعی علیه معترضان به نتایج انتخابات و پیش کشیدن نام برخی از متفکرین و تئوری هایی مثل مقاومت مدنی، جریانی به گونه ای سازماندهی شده در پی ربط دادن این وقایع به تئوری های غربی بود. سپس با برگزاری دادگاه محاکمه حجاریان این موضوع قوت گرفت و سخن از لزوم بازنگری در دروس علوم انسانی دانشگاه ها و تولید علم بومی و اسلامی رانده شد. در این میان علومی مثل جامعه شناسی و علوم سیاسی به نوعی سیبل انتقادات قرار گرفتند و حساسیتها روی آن ها بالا گرفت. نقد اساسی این بود که این علوم دارای مبانی غیر دینی بوده و قابل انطباق به شرایط جامعه ما نیستند. در واقع این علوم در بستر جوامع غربی تولید شده اند و قدرت تبیین و حل مسائل جامعه ما را ندارند. حملاتی از این دست حتی اگر ریشه های ایدئولوژیک و سیاسی هم داشته باشند، باید با قوت علمی و استدلال های دقیق پاسخی درخور بیابند.
علوم اجتماعی سالهاست که وضعیتی جزیره ای پیدا کرده و با موانع ریزو درشت دست و پنجه نرم می کند. جایگاهش چه در میان علوم دیگر وچه در بستر سیاسی و مدیریتی کشور به غایت ضعیف است و کمتر به عنوان علمی مورد نیاز برای اداره بهتر جامعه به رسمیت شناخته می شود. تولید علمی در این حوزه از سوی استادان و دانشجویان اندک است و پژوهش ها کم مایه و بی حاصل. خلاصه اینکه علوم اجتماعی هیچگاه جدی گرفته نشده است. بخشی از این ضعف ها هم به کم کاری های خود محققین و اهالی این علم و دفاع نکردن از هنجارهای رشته شان برمی گردد.
اما آنچه درماه های اخیر به وقوع پیوست موجب شد نوک پیکان به سمت علوم اجتماعی نشانه برود. بدین ترتیب بود که وبر و هابرماس نیز به پای میز محاکمه کشانده شده و ریشه نابسامانی ها به تئوری های غربی نسبت داده شد. این واقعه می تواند در نگاه اول نوعی تهدید و هجمه ای علیه این علوم تلقی شود. اما تبدیل آن به یک فرصت تاریخی برای اثبات کارامدی و نیاز به این علوم و لزوم توجه و سرمایه گذاری بر روی آن رسالتی است که امروز بر دوش استادان و دانشجویان علوم اجتماعی قرار گرفته است. اکنون که علوم اجتماعی و انسانی در کانون توجهات قرار گرفته و پرسش ها و اظهار نظرهایی در باب آن طرح شده، بهترین فرصت است تا اندیشمندان و محققان این رشته در مقام دفاع از داشته هایشان برآیند و پرچمدار رقابت های علمی باشند.
آنها می توانند نشان دهند که علم اجتماعی به عنوان یکی از شاخه های علم مدرن می تواند بر طرف کننده نیازهای های جامعه ما و راهگشای حل مسائل آن باشد. نشان دهند که زندگی در دنیای جدید اقتضائات خودش را دارد و حل معضلات آن نیازمند علوم جدید است. اینکه لازمه تولید علمی احترام به همه آراء و عقاید است و نظریه های بادوام از خلال رقابت آزادانه بیرون می آیند نه با تحمیل و بخشنامه و اعمال سیاست های یکجانبه گرایانه.
پیدا کردن شکاف های اجتماعی کوچک و بزرگ در جامعه ایران کار سختی نیست. برخی از آنها تاریخی اند و ریشه دار و برخی دیگر جدید. این شکاف ها در دگرگونی های سیاسی و اجتماعی نقش ویژه ای دارند و پارامتری اساسی در تحولات جامعه ایران به حساب می آیند. تا آنجا که بعضا استفاده و یا سوء استفاده از آنها بساط فرصت طلبی را برای عده ای فراهم می کند. نمونه آن سوء استفاده های احمدی نژاد از شکاف تاریخی دولت - ملت در ایران و ایفای نقش اپوزیسیون برای جلب رای و نظر مردم بود که صدمات زیادی به نظام زد.
وقایع پیش و پس از انتخابات 22 خرداد تاثیراتی مهم بر این شکاف ها گذاشت. رقابت های انتخاباتی جامعه را دو پاره کرد و حوادث پس از آن شکاف ها را عمیق تر کرد. به نظرم در میان تمامی آنها دو تا ازبقیه مهمتر و به نوعی خطرناکتر است.
اول شکاف نخبه و عامه است. با توجه به دسته بندی های مشهود و البته نسبی پیش از انتخابات می توان گفت نخبگان جامعه غالبا حامی مهندس موسوی و طیف عامه و سنتی جامعه طرفدار احمدی نژاد بودند. اگر نخبگان را در مجموعه هایی چون استادان، معلمان، دانشجویان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و به طور کلی طیف تحصیلکرده و آشنا با روزنامه و کتاب و اینترنت بدانیم، می توانیم آنها را اصلی ترین حامیان موسوی و کروبی بدانیم. چنانکه گفتم این تقسیم بندی نسبی است اما با کمی اغماض درست است. نگاهی به کم و کیف گروه های نخبه برشمرده که حامی کاندیداهای اصلاح طلب بودند و مقایسه آن با افرادی از همین گروه ها که طرفدار احمدی نژاد بودند این مسئله بهتر نشان می دهد.
این شکاف تا حدی با شکاف های دیگری چون سنتی و مدرن همپوشانی دارد و نخبگان جامعه را می توان در دسته بندی های طبقه ای جزو طبقه متوسط به بالای جامعه در نظر گرفت. کما اینکه این نکته در گفتار برخی مسئولین مثل فرمانده نیروی انتظامی که از بلوار کشاورز به بالا را محدوده خطر در تهران می دانست قابل مشاهده بود. همچنین نهادهایی که پس از انتخابات مورد تهاجم قرار گرفت مثل دانشگاه، نهادهای مدنی و مطبوعات در برگیرنده این طیف بود.
دوم شکاف نسلی است. باز هم به شکلی نسبی می توان گفت نسل جوان که نسل های سوم و چهارم پس از انقلاب را شامل می شود اغلب در زمره حامیان کاندیداهای اصلاح طلب بودند و نسل های اول و دوم که میانسال ها به بالا را شامل می شود طرفدار محمود احمدی نژاد که این خود با توجه به سن کاندیداها بازتاب دهنده تناقض هایی معما گونه و سوال برانگیز بود.
نیم نگاهی به پایگاه های نسل جوان جامعه مثل مدارس و دانشگاهها و محافل فرهنگی و ورزشی این ادعا را تحکیم می کند که نسل جوان و آشنا با جهان جدید و دارای آرمان ها و نگرش هایی متفاوت با نسل های گذشته متمایل به موسوی یا کروبی و نسل قدیمی و پا به سن گذاشته جامعه متمایل به احمدی نژاد بودند. رویکردها و سیاست های رئیس دولت نهم برای جمع کردن رای مثل توزیع سهام عدالت و کمک به روستائیان (که غالبا اقشار کهنسال جامعه هستند) و افزایش حقوق بازنشستگان ناشی از همین سرمایه گذاری بر روی نسل های اول ودوم است.
آنچه نباید از نظر دور داشت این است که این دو شکاف عمده خود دارای همپوشانی هستند و در موارد زیادی بر هم منطبق می شوند.
این دو شکاف در کوران حوادث ماه های گذشته روز به روز به انحاء مختلف عمیق تر شد و هیچ تلاشی برای ترمیم آنها صورت نگرفت. در عمل نهادهایی مثل دولت و صداوسیما با عملکرد یکجانبه گرایانه و تهاجمی خود نه تنها گامی در جهت کم کردن فاصله ها و مرهم گذاشتن بر زخم های جامعه برنداشتند، بلکه جراحت های بزرگتری را بر پیکره آن تحمیل کردند. علت چیست؟ به نظر می رسد یکی از دلایل اساسی در اتخاذ چنین رویکردی این است که اکثر سیاستمداران و تصمیم گیران فعلی کشور که نمونه هایی از آن را در ویترین دولت می بینیم، متعلق به اردوگاه رئیس دولت و پایگاه اجتماعی حامیان او هستند. یعنی خصیصه اصلی آنها عوام زدگی، کم خردی و فقدان دانش و تعلق به نسل های قدیمی است.
قطع رابطه با نخبگان جامعه و بی اعتمادی به نسل های جدید (که بعضا مختص دولت نهم و دهم نیست) موجب شده است تا کسانی برای جامعه سیاست گذاری و برنامه ریزی کنند که شناخت درستی از آن ندارند. آنها در کنار احساس بی نیازی به دانش انسانی برای مدیریت جامعه، اقتصاد و سیاست، درک صحیحی از نیازهای نسل جدید و روش های صحیح مواجهه با آن ندارند. به همین دلیل تنش های جامعه هر روز افزایش پیدا می کند و جامعه ملتهب تر می شود و مدیریت آن سخت تر و پیچیده تر. اینجاست که اگر راهکارهایی معقول و مسالمت آمیز و به دور از خشونت و برخوردهای حذفی اندیشیده نشود و بحران های اجتماعی مدیریت صحیح نشود، شکاف های اجتماعی روز به روز عمیق تر شده و پتانسیل تبدیل شدن به گسست هایی سهمناک را پیدا خواهند کرد که این خود می تواند منجر به فروپاشی اجتماعی شده و برای جامعه خطری بس بزرگ باشد. بهتر است قبل از روبرو شدن با بحران اجتماعی چاره ای بیاندیشیم.
حرفی برای زدن نیست. الا خدایی که در این نزدیکی است. اعتراف می کنم که هیچ کارش بی حکمت نیست. و سخنی برای گفتن نیست. الا دوستانی که همیشه و هر کجا هستند. اعتراف می کنم که نبودنشان دلتنگم می کند. یادم باشد قدر هر دو را بیشتر بدانم.
حساب گناه ناکرده را پس دادن آسان نیست. نه برای من که برای تمامی آنان که مجبورند رنج در بند بودن را هفته ها و ماه ها به جان بخرند و باز هم لبخند بزنند. یادم باشد برای تک تکشان دعا کنم.
آنچه رخ داد چراهای تلمبار شده ذهنم را چند برابر کرد. از تصویر شهید همت روی دیوار تا نهج البلاغه ای که ندادند و صدای اذان که با فحش ها و توهین ها در هم می پیچید و نقل خاطرات جنگ از زبان دوست هم بند. این ها با هم نمی خواند. به کجا می رویم؟