خدا می داند چقدر از مشکلات ما مربوط می شود به ورود آدمها به حوزه هایی که آن را نمی شناسند و آدم آن کار نیستند. حدادعادل هیچوقت سیاستمدار خوبی نمی شود. صحبت های او در برنامه گفتگوی خبری دیشب مدام از تلویزیون پخش می شود. احتمالا همه دیده اند و نقدهایی هم تا الان بر آن نوشته شده است. در هر حال حرف ها مال خودش نبود. نشانه های خوبی هم نداشت.
زوال گفتمان امید
مردم امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارند. دلسرد شده اند. همه را مثل هم می پندارند. آینده برایشان تیره و تار است. سیاه و سفید را یکی می بینند. از سیاستمردان نفرت دارند. مرگ در این جامعه موج می زند. چقدر در این دهه ها و سال ها سردمداران مملکت به آنها دروغ گفته اند که کورسویی از امید را هم برایشان باقی نگذاشته اند. مردم در زیر بار فقر و فساد و اعتیاد و ... له می شوند. آنقدر که ریشه امید در آنها می خشکد و نشاط و شادابی از زندگیشان رخت بر می بندد.
رای دادن به احمدی نژاد گاهی از این رو است. بگذار بیاید تا کارمان یکسره شود. این اوج ناامیدی است.

آنها تمایلی به مشارکت و تعیین سرنوشتشان ندارند. آنها اعتمادی به مسئولان نظام ندارند. آنها به گذشته می نگرند و شکست و فریب و دروغ می بینند. تغییری در زندگیشان نمی بینند. آنها امیدی به آینده ندارند. گاهی زیاد که درد دل می کنند مجبور می شوم بگویم بیا تا قدری بهتر شود و یا از این بدتر نشود. نگاه های معناداری می کنند. حرف برای گفتن دارند.

دل بستن به آینده ای بهتر و روشنتر آنقدرها هم سخت نیست. اما برای بعضی ها ممکن نمی شود. به هیچ قیمتی و با هیچ استدلالی. هنوز حرف آن راننده تاکسی در گوشم هست. ما باختیم... ما باختیم... شاید حق با آنها باشد. شاید روزی به حقیقت گفته هایشان پی ببریم. اما امروز آن روز نیست. امروز برای ما دولت امید است و مسیر سبز امید برای رسیدن به آینده ای بهتر.
ته نوشت: ممنون آقای مهندس. برای رسوایی امپراطوری دروغ!
بدبینی، توهم توطئه و برنامه ریزی
هنگام حرف زدن با مردم بسیار با این جملات مواجه می شویم: "هر کس را بخواهند از صندوق بیرون می آورند، اینها همه بازی است برای سرگرم کردن ما، همه چیز از قبل تعیین شده است..."
محوریت اینگونه استدلال ها رشد روز افزون نوعی بدبینی نسبت به نظام سیاسی است. به این معنا که اعتماد به دولت و ارکان سیاسی نظام به شدت کم شده و شکاف میان دولت و ملت عمیقتر شده است. مردم دیگر به گفته ها اعتماد ندارند و تعهدات را باور نمی کنند. به زعم خودشان به اندازه کافی دروغ شنیده اند و گوششان از وعده های توخالی پر است.
سلامت انتخابات به غایت نزد مردم مخدوش است. فسادی که کل سیستم را در بر گرفته در اینجا خودش را عریان تر نشان می دهد و این تصور را به وجود می آورد که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و تلاش ما بیهوده است. این اوج بی اعتمادی است. تخلف و تقلب در هر کجای دنیا ممکن است وجود داشته باشد. در ایران هم به همین شکل. اما نه آنگونه که عده ای گمان کنند همه چیز مو به مو از قبل معین شده. انگار که ۱۹۸۴ اورول محقق شده باشد.

نتیجه مسلم چنین وضعیتی تضعیف ذهنی و عینی حق مردم در تعیین سرنوشتشان و دل بستن به سقوط نظام سیاسی موجود است. دروغ، وعده های بی حاصل، دزدی، رشوه، به جای مردم حرف زدن و توهین به شعور آنها و هزار و یک نقص و ضعف و فساد دامنگیر موجب شده است تا میدان سیاست بیش از هر زمان دیگری سیاه باشد. قدم گذاشتن در این میدان ریسکی بزرگ است. خاصه برای آنکه بخواهد سیاست ورزی اخلاقی پیشه کند.
ته نوشت: دروغ! خدایا چقدر دروغ؟
دو قطبی تمام عیار
از مناظره چهارشنبه شب میرحسین و احمدی نژاد تفسیرهای مختلفی می شود. من در کل آن را به نفع میرحسین دیدم. شخصیت و متانت و صداقت او قابل قیاس با لمپن بازی های احمدی نژاد نبود. فارغ از اینها به نظرم مهمترین نتیجه این مناظره تقویت فضای دو قطبی انتخابات بود. البته مناظره کروبی و احمدی نژاد هنوز مانده است. اما فکر نمی کنم بتواند تاثیر چندانی بر این دو قطبی بگذارد.
آنچه این روزها در خیابان های شهر دیده می شود نمود تمام عیار این دو قطبی است. موسوی در برابر احمدی نژاد. حتی دعواها و جدال های خیابانی که شب هنگام در میادین اصلی تهران رخ می دهد میان حامیان این دو است. معترضین در برابر تبلیغ سبز ما اغلب یک کلمه می گویند: احمدی نژاد.

خرم آباد
اوضاع شهرهای دیگر را نمی دانم. اما چند ساعت گشت زنی در خرم آباد هم حکایت از اوجگیری این دو قطبی داشت. یا موسوی یا احمدی نژاد.
چرا باور نمی کنند؟
این روزها اندکی طعم جامعه شناسی زیر دندانم است. رفتن جایی که سیل مردم روانند و زندگی روزمره جریان دارد یعنی رفتن به متن. یعنی شکستن حصار کلاس و دیوار و دانشکده و سرزدن به جایی که حادثه اصلی را رقم می زند. اما من اینجا نه می خواهم از لزوم حضور جامعه شناسان در متن جامعه بگویم و نه از استقبال خوب مردم از میرحسین و فراگیر شدن جنبش سبز.
سوال من باور ناپذیری مردم و عدم اعتقادشان به کار مدنی بدون اجر و مزد است. هر بار برای حرف زدن با مردم و تبلیغات خیابانی به میان مردم رفته ام با این پرسش مواجه شده ام. شما پول می گیرین؟ چقدر بهتون میدن؟
در بسیاری از شهرها و فضاهای فرهنگی اساسا فعالیت مدنی که مزد و پاداش مستقیم در پی نداشته باشد تعریف نشده است. مردم اینگونه کارها را به هیچ می انگارند و برای آن ارزشی قائل نیستند. در واقع معیار اصلی پول و امکانات مادی است. و اینگونه است که آدم های جامعه به هیچ روی نمی پذیرند که تو پول نگرفته ای.
شاید حق با آنها باشد. شاید چند روزی را وقت و انرژی گذاشتن برای رای جمع کردن و امید بستن به زندگی بهتر حماقتی بیش نباشد. شاید واقعا به ماربطی ندارد کدام کاندیدا پیروز خواهد شد و بر سفره خواهد نشست و خواهد برد و خواهد خورد و به ریش ما خواهد خندید. شاید ما هم بایستی شرافت و حیثیتمان را به سیب زمینی و تراول چک و افزایش حقوق می فروختیم تا سهم خودمان را گرفته باشیم و بقیه هم به ... گور پدر آینده و سرنوشت و مملکت.

با این که خسته ایم و خستگی این چهار سال بر دوشمان سنگینی می کند و این باورناپذیری برخی از آدم ها بر خستگیمان می افزاید، آنچه برایمان مانده است در این روزها هزینه خواهیم کرد برای آینده ای قدری بهتر...
دو هفته مانده به پایان ماجرا. به تعیین تکلیف برای خیلی ها. هنوز به روزهای آخر و جنگ و دعواهای شب انتخابات نرسیدیم تخریب فیزیکی آغاز شده است. نباید فراموش کرد این آغاز ماجرایی است که سرنوشت سال های سال این مملکت را رقم خواهد زد. گام اول عوامفریبی و سوء استفاده از امکانات دولتی رقم خورده است.



سید مظلوم می شود. بنرهای پاره شده میرحسین اوج خشم هواداران محمود است.


مظلوم نمایی های رئیس جمهور بی فایده است. بلایی که دور قبل سر هاشمی آمد این بار سر خود احمدی نژاد خواهد آمد.