سلام علیکم سرکار خانم دانشجو
بنده را بسیار متاثر کردید. قول می دهم در مورد آنچه کرده ام و کرده ایم باز هم تامل کنم. برای شفای استاد گرامی شما هم حتما دعا می کنم. حال ایشان را می فهمم. اما بر خلاف شما حال کسان دیگری را نیز می فهمم.
من حال دانشجوی دکترای دانشکده را که بورسیه اش با یک تلفن لغو شد می فهمم...
من حال دانشجوی ارشد دانشکده را که فحش های استاد شما را نقل کرد و گفت بغض فروخورده دو ساله ام را فریاد زدید می فهمم...
من حال متقاضی استخدام هیئت علمی را که به دلیل عربی ندانستن رد شد و جلسه گزینشش به پنج دقیقه هم نرسید می فهمم...
من حال آن دانشجوی ارشد را که از خیر دفاع جامع از رساله اش گذشت و قربانی زد و بندهایی شد که استاد جنابعالی به راه انداخته بود می فهمم...
من حال با اخلاق ترین استاد دانشکده را پس از شنیدن افتراها و تهدیدات استاد شما می فهمم...
من اینها را می فهمم و دروغ های آشکار استاد حضرتعالی در جلسه چهارم دیماه از خاطرم پاک نمی شود. از حال بد ایشان واقعا متاسفم. اما هر چیزی و هر کاری تاوانی دارد.
قبل از آغاز بازی: پیروزی یک بر صفر در برابر کویت امیدواری را برای برد دو چندان کرده است. مزدک میرزایی با شور و هیجان از پر شدن ورزشگاه در دقایق پایانی قبل از بازی می گوید. تماشاگران یکصدا تیم ملی را تشویق می کنند. غرور ملی به اوج خود رسیده است. چنانکه به هنگام تمرین بازیکنان عربستان شعار "خلیج فارس ایران" سر داده می شود. داور ژاپنی سوت آغاز بازی را می زند.
پس از آغاز بازی: تیم ملی هجومی آغاز می کند. ورزشگاه پر شده است و تعدادی نیز پشت درب های بسته مانده اند. تماشاگران حاضر ایستاده بازی را نگاه و با تمام وجود تشویق می کنند. مزدک هم به وجد آمده است و مدام از آنان تعریف و تمجید می کند. نیمه اول از نصف گذشته که سر و کله محمود در ورزشگاه پیدا می شود. بازیکنان همه زورشان را می زنند. خوب هم بازی می کنند اما گلی در کار نیست. البته عربستان توپی را وارد دروازه ما می کند که خوشبختانه پذیرفته نمی شود. چرایش زیاد مهم نیست.
دقیقه 57: نیمه دوم چند دقیقه قبل شروع شده است. حملات ایران همچنان ادامه دارد و بالاخره شجاعی توپ را به گوشه دروازه عربستان می فرستد و ورزشگاه منفجر می شود. تماشاگران سر از پا نمی شناسند. فریاد های آنان که علی دایی را تشویق می کنند در ورزشگاه طنین انداز شده است. مزدک تقریبا با اطمینان از پیروزی ما می گوید و محاسبات لازم را برای تنظیم جدول گروه دوم پس از کسب سه امتیاز توسط ایران انجام می دهد. او می گوید مستقیم صعود خواهیم کرد.
دقیقه76: چهره محمود از تصویر مربیان دو تیم بیشتر نمایش داده می شود. بعد از حدود هفت بار زیارت تصویر مبارک ایشان دعا می کنم که دیگر در این بازی نبینمش.
دقیقه 78: بازیکن عربستان از غفلت مدافعین ما استفاده می کند و توپ را وارد دروازه ایران می کند. بازی مساوی شده است. از تشویق تماشاگران کاسته می شود. مزدک می گوید که فرصت هست و با یک گل دیگر می شود سه امتیاز را پس گرفت.
دقیقه 87: ضربه کرنر روی سر بازیکن عربستان می آید و به گوشه دروازه دور از دست رحمتی می رود. همه مات و مبهوت شده اند. بازیکنان عربستان خودشان هم باورشان نمی شود. در این میان نارنجکی هم از طرف تماشاگران پرتاب می شود. مزدک چاره ای ندارد جز اینکه همچنان امیدوار باشد. او می گوید هنوز شانس صعود داریم. هنوز فرصت هست. هنوز راه باز است. امیدواراست که حمایت مردم و رسانه ها ادامه داشته باشد. مهدوی کیا تک و تنهاست و کسی به او نزدیک نمی شود. تیم ملی روحیه اش را به طور کامل از دست داده است.

دیگر تشویقی در کار نیست. شعارها تغییر می کند. از تشویق علی کریمی تا "دایی حیا کن تیم ملی رو رها کن" و "دایی باید برقصه". البته روی بعضی چیزها زیاد نباید حساب کرد. تیم ملی بازی برده را می بازد. آنقدر گل نمی زند که باز هم فرصت طلبی تیم مقابل کار دستمان می دهد.
دیگر تصویر محمود احمدی نژاد پخش نمی شود. تجربه کشتی تکرار می شود. چه پاقدمی دارد رئیس جمهور محبوب ما. بعید می دانم به این سادگی ها دست بردار باشد.
امروز اندکی کمتر از چهار سال از آغاز این تجربه می گذرد. ما در آستانه انتخاب دهمین رئیس جمهور هستیم. تمامی چهره هایی که از ابتدا برای کاندیداتوری مطرح بوده اند در قالب همان کلیشه های تکراری می گنجند. خاتمی، کروبی، موسوی، نوری، احمدی نژاد، ولایتی، قالیباف، رضایی، روحانی و ... هر چند برخی چهره ها جوان تر هستند و امید آن می رود که طرحی نو دراندازند و با آدم های جدید اما کارآزموده و متعهد به میدان بیایند و بر مبنای تخصص و اخلاق مدیریت کشور را متحول کنند.
اما تجربه احمدی نژاد ثابت کرد که اینگونه آدم ها نیز به جز حلقه نزدیک به خود و اطرافیانشان هیچ توان دیگری ندارند و با مجموعه ای که تنها برای اداره یک سازمان کفایت می کند، نمی شود مملکت را اداره کرد. نهایت اینکه ممکن است کله شقی ها و بی خردی های رئیس دولت نهم را نداشته باشند و با پذیرفتن نظرات کارشناسی و دیدگاه های دانشگاهیان، کشور را به لبه پرتگاه نبرند. وگرنه به لحاظ در اختیار داشتن توان مدیریتی در سطوح خرد و کلان برای اداره منسجم و همه جانبه کشور چندان تفاوتی نخواهد کرد. نه ساختار حزبی مستحکمی وجود دارد تا به تربیت نیروهای سیاسی همت گمارد و آنان را برای رده های مختلف مدیریتی در حوزه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آماده سازد و نه خرد و منطقی برای پذیرش ثبات نیروهای کارشناسی وتن دادن به اداره علمی کشور.
کنار هم قرار دادن اسامی بالا به هیچ روی به معنای یکسان بودن آنها از هر جهت نیست. بلکه به معنای تشابهی است که در نحوه عملکرد آنان در اداره کشور وجود دارد و نقد این دید غلط که آدم های ناشناخته و به نوعی غیرخودی که وفاداری عملیشان اثبات نشده است، در رده های بالایی قدرت از جانب نیروهای ناظر آشکار و پنهان پذیرفته نمی شوند و این دست روسای جمهور خوش فکر و نواندیش را نیز برای استفاده از نیروهای جدید می بندد. تکیه بیش از حد بر ملاک هایی غیر از تخصص و معیار قرار دادن همسویی فکری اعتقادی و همنوایی سیاسی، نظام را از نیروهای تازه نفس و کارامد فارغ از اینکه چه کسی در راس باشد تهی می گرداند. البته دولت خاتمی قابل قیاس با دولت احمدی نژاد نیست و با وجود تمامی این محدودیت ها و موانع، اولی کارنامه قابل قبول تری دارد. هر چند به نظر می آید در زمینه به میدان آوردن چهره های جدید احمدی نژاد موفق تر بود و در زمینه احترام به نظرات کارشناسی و ثبات مدیریتی، خاتمی.
و اما در باب انتخابات پیش رو. نام سید محمد خاتمی از همان ابتدا مطرح بود و بسیاری از تصمیمات موکول به آمدن یا نیامدن وی شده بود. بسیاری تلاش کردند تا از طرق گوناگون وی را متقاعد به کاندیداتوری کنند و بالاخره موفق هم شدند و خاتمی در بیستم بهمن در یک کنفرانس خبری رسما اعلام کاندیداتوری کرد. هر چند شخصا به دلائل مختلف که در شرایط موجود دیگر نیازی به ذکر آن نیست، از ابتدا موافق حضور ایشان نبودم. اما پس از حضور رسمی وی در این عرصه و با وجود تمامی مشکلات تصمیم به دادن رای به ایشان و حتی حضور فعال تر برای حمایت از وی گرفتم. تا اینکه در کمال ناباوری فردی به نام میرحسین موسوی که قصه او و خاتمی و توافقاتشان تکراری شده، اعلام کاندیداتوری کرد و چند روز بعد در میانه راه کاشان و یزد از نوشتن نامه انصراف خاتمی مطلع شدم و ساعاتی بعد نیز این خبر رسما اعلام شد.
قصه ورود میرحسین به کارزار انتخابات ریاست جمهوری و التماس کردن ها و ناز کشیدن های اصلاح طلبان در سال های 76 و 84 را همه شنیده اند. چه شد که میرحسینی که رسانه می خواست و نیروی انتظامی می خواست تا به درخواست ها پاسخ آری دهد، به یکباره دغدغه مند شد و به لطف دور و بری ها بله را گفت و وارد میدان شد؟ پرسش من در اینجا نه از چرایی آمدن میرحسین است و نه از افکار و عقایدش.
چرا میرحسین موسوی بدترین زمان را برای ورود دوباره به عرصه سیاست انتخاب می کند؟
هر چند پاسخ این پرسش به لحاظ عملی تاثیری حداقل در کوتاه مدت ندارد، اما بد نیست کمی به آن فکر کنیم. چرا که این نوع تصمیمات و فقدان اقدامات به موقع که اغلب حکایت نوشدارو بعد از مرگ سهراب می شود، در سرزمین ما سابقه دار است. پرسش های پسینی از آخرین نخست وزیر ایران که قصد تجربه رئیس جمهوری کرده است، بسیار است. مهمترین آنها از نظر من همان محوریت مباحثی است که طرح کردم. چون به اعتقاد من جز از طریق تحول در نسل های امتحان پس داده مدیریت سیاسی کشور پس از انقلاب، نمی توان انتظار دگرگونی عمیق داشت. به جناب آقای موسوی از بابت به میدان آوردن آدم های جدید و ایفای نقشی هر چند کوچک در دگرگونی نسلی نخبگان سیاسی ایران خوش بین نیستم. آدم های گفتمان خط امام معلومند و میر حسین بیست سال از سیاست ایران دور. امیدوارم در پیش بینی ام اشتباه کنم.
اما ظاهرا اوضاع آنقدر بد هست که بایستی بار دیگر به حداقل ها قناعت کرد و به دور از زیاده خواهی و به قصد بهتر شدن احوالات مملکت و با کورسویی از امید به آینده، نام مهندس میر حسین موسوی را (البته به شرط عدم انصراف) بر برگه رای نگاشت.
به نظر می رسد در این سال ها تنها یک تجربه متفاوت داشتیم و آن انتخابات ریاست جمهوری نهم بود. از صندوق ها نام کسی بیرون آمد که کمتر کسی فکرش را می کرد. او جوان بود و کم تجربه در برابر مردی کهنسال و با تجربه که شیخوخیت لازم را نیز داشت. احمدی نژاد آدم های جدیدی را به سیاست ایران معرفی کرد که کمتر شناخته شده بودند. چهره هایی جدید و بعضا بسیار جوان که پله های صعود به کاست های بالایی قدرت را یکی یکی پیمودند. ظاهر این امر از این جهت که مردم را از شر چهره های تکراری خلاص می کرد خوب بود.
اما دریغ که تبدیل به یکی از بدترین تجربیات تاریخ معاصر ایران شد. دولت او در اغلب حوزه ها بد عمل کرد و بسیاری از سرمایه ها و اندوخته های کشور را بر باد داد. در حوزه های مدیریتی آنقدر تغییر رخ داد که آن را تبدیل به بی ثبات ترین دولت پس از انقلاب کرد. او به غیر از معدود اطرافیانش به کس دیگری اعتماد نداشت. شاید مردم هم او را تحسین می کردند که جلوی چشم دوربین ها وزرا و معاونینش را بازخواست می کرد. دولت احمدی نژاد تجربه متفاوتی از این حیث بود اما به علل گوناگون با شکست مواجه شد. بیهوده نبود که مخالفان وی مدام بر طبل تجربه می کوفتند و او را متهم به کنار گذاشتن اندوخته ها و تجربیات مدیران پس از انقلاب می کردند.
نا گفته نماند که با وجود تمامی که آنچه که بی ثباتی مدیریتی و بی اعتمادی به کارشناسان خوانده شد، بدنه کارشناسی در نظام اداری کشور هر چند به شکلی نه چندان قوی ایجاد شده است. به ویژه در حوزه های اقتصادی که از دقت و عینیت بیشتری برخوردارند این بدنه کارشناسی به راحتی اجازه تحمیل هر نوع سیاستی را نمی دهد. چنانکه در کارنامه عملکرد اقتصادی دولت با وجود تحمیل های از بالا به پایین و دستوری برخی سیاست ها، شاهد مقاومت زیاد کارشناسان بودیم و اعمال این سیاست ها به سختی صورت می گرفت. در برخی موارد مثل تغییر ساعت رسمی کشور و یا سیاست های تزریقی بانک مرکزی این پایه کارشناسی مقاومت را ادامه داد تا بالاخره به نتیجه هم رسید.
اما اولا این بیشتر در حوزه های اقتصادی و فنی تر است و در حوزه های سیاسی و فرهنگی شاهد چنین چیزی نیستیم. ثانیا در سطوح پایین است و رشد عمودی آن تا سطوح بالاتر مدیریتی (درست شبیه کشورهای توسعه یافته که دارای ثبات مدیریتی هستند و با تغییر دولت ها همه چیز دگرگون نمی شود و مملکت کن فیکون نمی گردد) نیازمند زمان زیادی است...
سیاست هم در ایران شده مثل یک قوطی که در ان تعدادی مهره وجود دارد و هر دوره یکی از همان مهره های تکراری از قوطی بیرون می پرد و بقیه تکراری های هم جنسش را وارد بازی می کند. فقدان گردش عمودی نخبگان در فضای سیاسی موجب شده است تا معدودی چهره تاریخ مصرف گذشته اشغال کننده همیشگی صندلی های قدرت باشند. چرا که دایره خودی های نظام هر روزتر تنگ تر می شود و با پرونده سازی و محکمه و تصفیه سیاسی تعدادی کنار گذاشته می شوند. برخی از آنان به جرم دگر اندیشی و اتهاماتی چون فعالیت علیه نظام تقریبا برای همیشه کنار گذاشته می شوند و بخشی نیز به دلیل قرار نگرفتن در چپ و راست میدان سیاست در ایران اساسا به حساب نمی آیند. هر چند که چپ نیز چند سالی است حال و روز خوشی ندارد و مدام به دنبال گزینه های می گردد که حتی الامکان خودی به حساب آیند و از فیلترها بگذرند.
در واقع آنچه وجود دارد تنها گردش افقی سیاستمردان است. به نحوی که فقط جایگاه آنان تغییر می کند و از وزارت به مشاورت، از معاونت به مدیر کلی و از ریاست به سفارت نقل جایگاه می کنند. در این میان وضعیت روحانیون سیاست پیشه نیز جالب است. در مورد برخی از آنها جابجایی های افقی نیز صورت نمی گیرد و سال های سال یک مسند خاص را چنان که به آنان ارث رسیده باشد در اختیار می گیرند. حتی اگر مکانیزم تصاحب آن مسند ظاهرا انتخابی باشد. بقیه آنان نیز کم و بیش چنین وضعیتی دارند و با داشتن جایگاه هایی که بعضا زیاد هم دیده نمی شوند اما بسیار اثرگذار هستند، در تصمیم گیری های اساسی نقش ایفا می کنند. کنار رفتن آنان معمولا جز به مدد حضرت عزرائیل میسر نمی شود.
البته تکیه بر تجربه گذشتگان گزاره ای صحیح و پذیرفتنی است. وگرنه امکان افتادن به ورطه آزمون و خطا به غایت محتمل است. اما نظام سیاسی اجتماعی موظف به تربیت نسل های مختلف نخبگان سیاسی است. چرخش نسلی و جایگزینی مداوم نخبگان همراه با انتقال تجربیات نسل های پیشین موجب تحرک سیاسی و پویایی عرصه مدیریتی کشور خواهد شد. فاصله ای که مدیران نسل های اول و دوم انقلاب از نسل های جدید دارند موجب شده است تا در مقام مدیر و سیاست گذار نتوانند به درستی نیاز های نسل جدید را تشخیص داده و برای رفع آنها اقدام کنند. یکی از برخوردها و کشمکش های میان نسلی در حوزه اجتماعی و فرهنگی دقیقا در همین جا رخ می دهد.
سیستم سیاسی موجود بی اعتمادی به توانایی های مدیریتی و کارشناسی نسل جدید را در عمل نشان داده است. آنان با وجود اینکه اکثرا در سنین جوانی و در اوان انقلاب بر جایگاه های مدیریتی تکیه زده اند و هنوز هم از آنها پایین نیامده اند، حاضر به پذیرش این تجربه از سوی نسل های جدید نیستند.
مهمترین خطری که این وضعیت متوجه سیستم سیاسی اجتماعی کشور می کند به بن بست رسیدن توانایی های موجود و فقدان نیروهای مجرب جایگزین است. یعنی علاوه بر این که استفاده مداوم و بی رویه از شخصیت های ثابت نوعی فرسودگی و استهلاک در مدیریت کشور ایجاد کرده و تطابق آن را با شرایط و فضای دنیای جدید مشکل می کند، امکان وقوع نوعی گسست بین نسلی و بحران مدیریتی در آینده را نیز در کشور قابل پیش بینی می کند. چرا که اگر مدیران فعلی خود و تحت شرایط عادی پس از سه دهه کار و فعالیت مناصب را ترک نکنند، بالاخره و با پایان یافتن عمر طبیعی و ورود به دوره فرتوتی مجبور به کناره گیری خواهند شد.
آن هنگام است که ضرورت وجود نسلی از مدیران و سیاستمداران جوان و محک خورده برای ادامه مسیر پیشرفت کشور بیش از پیش احساس خواهد شد و اگر چنین اندوخته ای موجود نباشد، بایستی دوباره از اختراع چرخ آغاز کرد...
راهنمای ما در شیراز کسی بود که زادگاهش صد پنجاه کیلومتر آن طرفتر بود ولی ادعا می کرد که دوره دانشجویی را در شیراز گذرانده و آنجا را می شناسد. او از تک تک ابنیه تاریخی و هتل ها و پارک ها و خیابان ها و سفره خانه ها خاطره داشت. لابی، دعوا، زد وبند، رشوه، گپ و گفت و... او منزلی در انتهایی ترین نقطه جنوب شیراز در اختیار داشت که یک اتاقش بیشتر قابل استفاده نبود و ما را در همان جا اسکان داد. او در بدو ورودمان به شهر سعی کرد با دادن آدرس غلط ما را بپیچاند ولی نشد...
ما بیشتر وقتمان را در خیابان ها گذراندیم. چه آن هنگام که دوست ما در یک معلولیت ذاتی چپ و راست را قاطی می کرد و با دادن آدرس های غلط مسیر را چند برابر طولانی می کرد. چه وقتی که دیر آدرس می داد و موجبات مراودات ما را با پلیس هایی که مثل مور و ملخ به شهر حمله کرده بودند فراهم می آورد. وچه آن موقع که هوس مشارکت در مراسم چهارشنبه سوری به سرش زد و چند ساعتی در ترافیک معطلمان کرد تا تمام آن شامی که به خوردمان داده بود به صورت اتلاف انرژِی دفع شود. پرسه زنی در خیابان برای یافتن رستوران مناسب و شیرینی فروشی معتبر هم بماند برای بعد.
دوستانمان در سفر ما را در حسرت دو چیز گذاشتند. اولی حسرت کوپن بنزین با قول سفر به شهر پرتقال ها. دومی حسرت جنگل های زاگرسی با اضافه کردن صد کیلومتر به مسیر و گذشتن از مرز استان کرمان.
هرات دو تابیشتر در دنیا نیست. یکی در افغانستان و یکی در استان یزد. هرات افغانستان را ندیده ام. اما هرات یزد را برای تغذیه اتومبیل و استفاده از آخرین قطرات بنزین موجود در کارت سوخت لحظاتی رویت کردم. با اوضاع و احوالی که حاکم بر پمپ بنزین بود گمان نمی کنم هرات افغانستان چندان بدتر از هرات خودمان باشد.
معمولا هر صفی آداب و رسوم خاص خود را دارد و نوبت هر کس که فرا رسید می تواند کار خود را انجام دهد. حالا صف نانوایی باشد یا صف دستشویی فرقی نمی کند. گاهی اوقات هم آدمها نوبت می گیرند یا مثلا زنبیل می گذارند تا کسی جایشان را نگیرد. در پمپ بنزین به جای اینکه آدمها در صف بایستند ماشین ها در صف قرار می گیرند و به نوبت بنزین می زنند. هر ماشین هم بیش از یک بار منطقا بنزین نمی زند. فوق فوقش یک گالن چهار لیتری هم محض احتیاط پر می کند.
در پمپ بنزین هرات قضیه کاملا متفاوت بود. اصول کار به این شکل بود که هر کس زودتر کارت خود را داخل دستگاه می کرد می توانست زودتر بنزین بزند. بعضی ها اول کارت را در جایگاه قرار می دادند و بعد صدا می زدند که فلانی ماشین را بیاور. بعضا هم با یک کارت دو تا ماشین و سه تاموتور سیکلت را بنزین می زند. دستها مثل آنکه به سوی ضریح امامزاده دراز شده باشد به به طرف دستگاه می رفت و دکمه ای را فشار می داد. بیچاره مسئول پمپ بنزین. بیست دقیقه ای در آن مکان حیرت انگیز مشغول تماشای این صحنه ها بودیم و با دیدی مردم شناختی به بررسی این پدیده غریب می پرداختیم. بالاخره در یک فرصت مناسب کارت را در دستگاه قرار داده و باک را پرکردیم و صحنه را ترک گفتیم.

پی نوشت: "اصلاح الگوی مصرف" نامگذای امسال بوی اقتصادی می دهد.