تبليغاتX
وبخونه

تا دقایقی دیگر این سال به پارسال تبدیل می شود. سال نویی در پیش است. ضمن تبریک و آرزوی سالی خوش برای تمامی دوستان و آشنایان از راههای دور و نزدیک دو نکته لازم به ذکر می نماید:

اول اینکه اگر امکان دارد دوستان لطف بفرمایند و به نام بنده کامنت دانی کسی را اشغال نکنند. در صورت عدم امکان از پیش هماهنگ کنند تا محتوای کامنت کمی به من بیاید.

دوم اینکه حرف های ناگفته در باب سفر به شهر بادگیرها و دیار گل و بلبل بسیار است. به زودی حقایقی را افشا خواهم کرد. تا آن زمان همه چیز را تکذیب می کنم.

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:14 توسط محسن جعفری |

هر قدر با خودم کلنجار می روم نمی توانم در مورد روزهای اخیر ننویسم. دانشکده روزها و ماههای پرالتهابی را گذراند و می رود تا آرامشی چند هفته ای داشته باشد. تنش و کشمکش در روزهای پایانی سال به اوج خود رسید. تنش هایی که مسئولیت آن در گام اول بر عهده کسانی است که تن به تعامل ندادند و مستبدانه در برابرمان ایستادند و در گام بعدی بر عهده کسانی که بدون اطلاع از چند و چون ماجرا و عامدانه وارد این بازی شدند تا خودی نشان دهند و از آب گل آلود ماهی بگیرند. حدیث همیشگی ماست. همیشه وسط بودیم و از دو سو خوردیم. از این سو چماق غوغاسالاری و تندروی و از آن سو پتک محافظه کاری و حکومتی بودن.

به قول این رفیق شفیق هیچگاه تا به این اندازه خودمان را در برابر استبداد ندیده بودیم. هر قدر تلاش کردیم و قلم زدیم و تقاضا کردیم تصلبشان نشکست و انگار نه انگار که هستیم و سوال داریم. اما یک  لحظه به خود آمدند. نه برای گفتگو و تعامل که برای جنگی رو در رو. به دنبال شریک گشتند و بدترین ها را انتخاب کردند. مصلحت را در اتحاد دیدند و ابایی از ابراز آن نداشتند. آنها حق دخالت یافته بودند.

در برابر ریاکاری و با پنبه سربریدن های کسانی که مست قدرت اند و واهمه ای از فریاد زدن آن ندارند، سکوت نکردیم و نمی کنیم. فریادی اگر زدیم از ظلمی بود که بر دانشجویان می رفت و دیوار نفاقی و تزویری که بلندتر از همیشه بود. از اتهام تندروی و بی حرمتی از جانب کسانی که خود در دوره دانشجویی استاد اخراج می کردند و دفتر تسخیر می کردند. دریغ از انصاف!

آنگاه که همه خواب بودند یا خودشان را به خواب زده بودند، ما تلنگر زدیم. هشدار دادیم و پاسخ خواستیم. ما هیچ نداشتیم و بی هراس حرفمان را زدیم در مقابل کسانی که همه چیز داشتند و به بهانه آن سکوت و انفعال پیشه کردند. چیزی که جسارت گفتنش را نداشتند ما فریاد زدیم. این تفاوت بزرگی بود. این مرز میان ما و شما بود. حوادث این روزهای دانشکده یقینا ماندگار خواهد شد برای آیندگانی که ثمره اش را خواهند دید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:13 توسط محسن جعفری |

این مطلب قرار بود در روزهای گذشته نوشته شود  در باب بحثی که یکی از دوستان در اینجا طرح کرده بود. در باب جریانی تحت عنوان جریان تخریب گر و آنچه که این جریان را تبدیل به جریان غالب در دانشکده علوم اجتماعی کرده است. اولین نکته به نظرم این است که این جریان به درستی تبیین و شناسانده نشده است. به گمانم مراد از جریان تخریب گر جریانی است که رویکردی خاص در جامعه شناسی را می پذیرد و همان را کم و بیش دنبال می کند. این جریان در واقع منفعل نیست و آنچه را می پسندد و جامعه شناسی می داند پی گرفته است.

جریان تخریب گر بیش از هر چیزی برچسب روشنفکری می خورد و مولفه هایی چون تاکید بر فلسفه، ادبیات، هنر و رویکردهایی چون جامعه شناسی انتقادی را بر می گزیند. این جریان با پس زدن روند کلاسیک موجود در جامعه شناسی ایران که تحت عنوان جامعه شناسی متعارف یا پوزیتیو شناخته می شود، و با غالب شدن و تبدیل به جریان کردن برخی اساتید دانشکده و روشنفکران بیرون از دانشگاه در سال های گذشته این روند را بنا گذاشته است. جالب اینجاست که این روال بیشتر در دانشگاه تهران دیده می شود و در علامه و بهشتی بیشتر همان رویکردهای پیشین غلبه دارد.

تکیه این جریان بیشتر بر رویکردهای کیفی در حوزه روش شناختی است و گاه به سمت فلسفه علوم اجتماعی و یا مطالعات فرهنگی نزدیک می شود. به هر روی این دیدگاهی است که در باب این جریان به ذهن من می رسد و ممکن است با آنچه خانم مینایی تعریف کرده اند فاصله داشته باشد.

دفاعی که می شود از این جریان کرد فعالیت مستمر و آشکار در دانشکده و حتی در قالب تشکل های دانشجویی و نشریاتی است که در سال های گذشته منتشر شده اند. خود این حرکت فارغ از اینکه ما حوزه کار این جریان را جامعه شناسی بدانیم یا ندانیم، در خور ستایش است. جریان سازی در دانشگاه به هر شکل آن کار آسانی نیست و فعالیت مستمر و جمعی و پشتکار می طلبد. کاری که بقیه نتوانسته اند انجام دهند. اگر جریان تخریب گر را قبول نداریم بایستی دست به کار شویم و اگر می توانیم در جهت بنا گذاشتن جریانی دیگر گام برداریم.

نقدی که می توان به این جریان وارد دانست یکی از بعد علمی و به چالش کشیدن اساس رویکردی است که به علوم اجتماعی دارد. اینکه تا چه حد می توان رمان خواندن و فیلم دیدن و فلسفه خواندن را علوم اجتماعی دانست و اصولا تفکیک این حوزه ها به چه شکل است؟

دیگر اینکه رویکرد تخریبی این جریان نسبت به بسیاری از اساتید، دروس و رویکردهای دیگر موجود تا حد زیادی به عدم شناخت و معرفت اندک آنان بر می گردد. برای مثال حمله به دروسی مثل آمار و ریاضی و تخریب رویکردهای روشی کمی تحت نام کلی پوزیتویسم (که خود جای پرسش دارد) در اغلب موارد ناشی از نوعی بی علاقگی و یا عدم شناخت این حوزه هاست. کمتر کسی را متعلق به این جریان دیده ایم که که بر آمار و پیمایش مسلط باشد و با شناخت کافی به نقد آنها همت گمارد.

به جریان تخریب گر و یا هر جریان دیگری اگر بر مبنای شناخت کافی دست به نقد و حتی تخریب بزند، انتقادی وارد نیست. اما مسئله آنجاست که این تخریب ها و تخطئه ها اغلب تقلیدی و متاثر از آدم های گنده این جریان است و معمولا از روی شناخت افراد متعلق به این جریان نیست. به نظرم با توجه این سیستم آموزشی و وضعیت موجود دانشگاه باید به دانشجو حق داد که حوزه علاقه خود را انتخاب کند و حوزه های دیگر را کنار گذاشته و به قولی بپیچاند و یا حتی نقد کند. به شرط آنکه همان حوزه مورد علاقه را با جدیت دنبال کرده و از خوردن انگ تنبلی و کم کاری اجتناب ورزد.

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:53 توسط محسن جعفری |

قصه دعواهايي كه در دانشكده راه مي افتد و بالاخره پاي دوستان بسيج هم به آن باز مي شود ديدني است. در بيانيه اي كه به در و ديوار مي چسبد مثل هميشه به بي خردي و فقدان انديشه و عقلانيت متهم مي شويم. اين بار اما دريچه ديگري گشوده مي شود و صحبت از اينكه دم زدنتان از اسلام با ريا و دوروييتان نمي خواند! اينها بماند كه قصه دراز دارد و مجال مي طلبد تا عيان شود كه چه كسي امروز فاصله بيشتري از دين دارد.

قصه قصه يك بت است. بتي كه روزي عده اي ساختند و چوبش را خوردند و ميراثش را براي ما گذاشتند. كساني كه روزگاري اباذري را در اين دانشكده گنده كردند و از او بت سازي كردند نمي دانستند روزي خواهد رسيد كه دانشجوي اين دانشكده خودكشي كند و اباذري در كلاس،شعر يار دبستاني را تحليل فرويدي كند. سخن گفتن به زبان خود او مستلزم اين است كه بنشينم و او را روانكاوي كنم و از شكست عشقي و عقده هاي جنسي اش بگويم تا بلكه ريشه اينگونه رفتارهايش بر ما نيز معلوم گردد. اما نيازي نيست. شواهد زيادند و از يادها نمي روند.

اينكه سه سال پيش هم او بود كه در تالار ابن خلدون رشته هاي هواداران آن روز جنبش دانشجويي را پنبه كرد و حركت اعتراضي دانشجويان را رقاصي ناميد. اينكه امروز همزمان با حركت دانشجويان دانشكده علوم اجتماعي در اعتراض به عملكرد كميته انظباطي دانشگاه كه قطعا انتقاداتي هم به آن وارد است، از بغض و  آه دبستان و چوب الف و پرده و سر و ... بگويد و حس روانكاوي اش گل كند. از خيال واهي ستم، از كثافت كاري هاي دانشجويان، از نقد از خود؟! از عقلانيت؟!

آنچه مسلم است اينكه اباذري خود در رديف متهمان اول اين دانشكده است. اينكه مدام بر طبل سواد او و همقطارش( دكتر كچويان) بكوبيم و چشممان را بر بي اخلاقي ها و ندانم كاري ها و رنج هايي كه به دانشكده تحميل كرده اند و مي كنند ببنديم، دردي را را دوا نمي كند. كجاست نمود آن علم و سوادي كه اباذري از آن دم مي زند؟ كيست كه نداند آشي كه امروز در دانشكده پخته شده و آن را به قهقرا مي برد دست پخت امثال اباذري و كاملا فرصت طلبانه بوده است؟

اباذري بيش از هر چيز به حزب باد مي ماند. روزي از اصلاح طلبان حمايت مي كند و روز ديگر به طالب و كچويان راي مي دهد. به اعتراف غالب دانشجويان (حتي دانشجويان ارشد و دكترا) اباذري بويي از اخلاق نبرده است. كسي که حتي در كلاس درس از توهين آشكار به دانشجو و كتك زدن وي ابايي ندارد. كسي  که به دليل اخلافات شخصي با گروه به راحتي هر چه تمامتر سر كلاسهايش حاضر نمي شود و باكي از قرباني شدن دانشجو ندارد. كلاس نظريه هاي ۱ و چهار جلسه معطل ماندن دانشجويان از ذهنم پاك نمي شود. مگر استاد دانشگاه اين مملكت حقوق نمي گيرد كه در دانشگاه حضور داشته باشد؟ اباذري چند ساعت در هفته اساسا در دانشكده حضور دارد؟ قصه ايشان و دانشكده علوم اجتماعي سر دراز دارد. اينها مشتي نمونه خروار است.

و اما دوستان بسيج. اباذري يك كاركرد عالي دارد و آن خوراك تهيه كردن براي اين دوستان است. چه استفاده از كلمه رقص و رقاصي باشد كه خوراك بيانيه هاي ايشان است و چه تحليل هاي فرويدي جناب استاد. دوستان بسيج ادعاي اسلامي بودن و جهان بيني واحد دارند. مدام به مدرنيته و غرب فحش مي دهند. حال چگونه اين دوستان از يك سو اباذري و فكوهي سكولار و از سوي ديگر كچويان و فياض مسلمان دوآتشه را با هم جمع مي كنند و مستمرا به اينها رفرنس مي دهند و برايشان سخنراني مي گذارند خدا مي داند. آيا واقعا دوستان به فرويديسم معتقدند كه با تحليل هاي اينگونه اباذري غرق در شادي مي شوند؟ به گمان من اين رويكردها كاملا فرصت طلبانه است. ملحدترين متفكر غربي اگر چيزي بگويد كه به كارمان بيايد خوب است. عين كاري كه سيستم سياسي فعلي انجام مي دهد. هوگو چاوز و مورالس كمونيست بر مسيحيان ترجيح پيدا مي كنند.  

و اينجاست كه آدم در مي ماند از اتهام دو رويي و خلط هويتي. پي چه مي گرديم؟

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:26 توسط محسن جعفری |