مطمئنم دیروز دکتر جمشیدیها خاطرات روز های قدیم را حسرت وار در ذهنش مرور می کرد. آن هنگام که خواست از ارزش ها و اعتقاداتش بگوید و پای ضوابط را به میان بکشد، اما باز هم بی دقتی کرد و سخنی گفت که بازگویی اش هم اخلاقی نیست. دیروز او و دو معاون دانشکده آمدند تا پاسخگوی مطالبات دانشجویان باشند اما...
بله! حتما آقای رئیس برای لحظاتی هم که شده به آن سال ها فکر کرد. سال هایی که خودش شخصا در مقام معاونت دانشکده می ایستاد و تذکر می داد. شاید هم دورتر. سال های عضویت در انجمن اسلامی. سال های دهه شصت. آن هنگام که مسئله ای به اسم بدحجابی و بی حجابی و امثالهم در کار نبود و اساسا کسی جرئت ارتکاب چنین تخلفاتی را نداشت. چه رسد به اینکه بخواهند اعتراض کنند و برای مسئولین دانشکده خط و نشان بکشند.
امروز اما روزگار دیگریست. امروز چند مورد تذکر کتبی می تواند واکنش دانشجویان را به شدت برانگیزد و موجب شود جمشیدیها و امثال او حسرت آن سال ها را بخورند. امروز، رفتارها و هنجارهای دیروز نه تنها طبیعی و عادی نیست، بلکه هزینه آور نیز هست. موضع اکثریت دانشجویان را در این باب نمی دانم. اما آنچه مدیریت می بیند اعتراض است و اعتراض. البته یادآوری این نکته هم بد نیست که اینجا علوم اجتماعی است و برخی وقایع مختص اینجاست. اینجا با همه جا تفاوت می کند. ولی یادمان باشد این تفاوت تا ابدالدهر پابرجا نخواهد بود.
در هر حال قصد بحث در مورد درست و غلط و چند و چون اتفاقات صورت گرفته را ندارم که مجالی دیگر می طلبد. آنچه برایم جالب می نماید همین گذر زمان و دگرگونی های باور ناپذیر است. اینکه روزی برخی از اساتید ما مستقیما سیاست های انقلاب فرهنگی را اجرا می کردند و از رویت یک تار موی دختران هم نمی گذشتند. اما اکنون یا بیشترشان روشنفکر گشته اند و دم از حقوق دانشجو و آکادمی آزاد می زنند و یا همچون جمشیدیها خود را ناتوان از اجرای همان سیسات ها حتی در شکل کوچکترش می بینند. اینکه آدمی چون من و خیلی از دوستان اگر به بیست سال پیش باز گردند احتمالا در همین انجمن جایی ندارند. اینکه دانشجویان هر قدر تغییر مقطع به سمت بالا می دهند، سرهای بی درد را دستمال نمی بندند. ظاهرا رسم روزگار همین است. آدم های ثابت عقیده و لایتغیر اقلیتند. زمانه آدم ها را دگرگون می کند و این فرایندی طبیعی است. موقعیت آدم ها متغیر اساسی در تعیین رفتارهایشان است.
سرنوشت: ابتدا باید اعتراف کنم که گاهی اوقات قلم آدم می خشکد. اما خب این قضیه مربوط به جماعت آدمیزاد است. حکایت حقیر حکایت پرداختن به امورات مدنی و کوشش در جهت تعالی (توسعه) مملکت است. به شرط عاقبت به خیری و سر از جاهای دیگر در نیاوردن.
دیروز با رفیق شفیق سری به بازار زدیم. بازار تهران را برای اولین بار بود که می دیدم. غلغله بود. طبیعی هم بود. فکر می کنم همه جای ایران همینطور است. یعنی با وجود مغازه ها و پاساژها و مجتمع های تجاری شیک و مجلل در شهر، باز بازار سنتی جایگاه خودش را دارد. مردم همچنان می آیند و می خرند. این هم نشانه ای از اینکه سنت هنوز پایگاه محکمی دارد.
اما این گشت و گذار روی دیگری هم داشت. وارد که شدم حس غریبی سراغم آمد. بوی سالهای دور. انگار از همه چیز و همه جا کنده شدم و یک لحظه همه خاطرات قدیم در ذهنم مرور شد. هر چه باشد به این فضا تعلق خاطر دارم. روزگاری بود که همه در این فضا کنار هم بودیم. پدربزرگ، دایی، شوهر خاله ها، پسرخاله ها و خیلی های دیگر. تابستان های بازار فراموش نشدنی است. اما این یکی هم مثل هزاران سنت دوست داشتنی دیگر از دست رفت. امروز هر کسی راه خودش را رفته است.
۱. گرد و خاکی را که برخاسته بود فرونشاندیم. اصولا ما شبیه نیروهای واکنش سریع هستیم. یعنی سریع وارد عمل می شویم. حالا یا دعوا بالا می گیرد و کار به جاهای باریک کشیده می شود. یا به توافق می رسیم و قضیه حل می شود و قول یک شام را هم می گیریم. بخشی از هویت دانشجویی همین است دیگر.
۲. قبلا در باب سیستم ها و چگونی کشف نقاط ضعف آنها گفته بودم. اینکه برخی ها تبحر زیاد در این کار دارند و با مهارت تمام و بدون استرس و اضطراب از روی حفره های سیستم رد می شوند. از دیگر کرامات و معجزات دوستان اخذ مدرک به جای دیگران است. یعنی نه تنها با روش های ناشناخته لیسانس و فوق لیسانس را اور لب می کنند. بلکه مدارک تحصیلی دیگران را نیز در شرایطی که نیاز به عکس و امضا و هزار جور اسناد دیگر دارد اخذ می کنند. آیا کارمندان دانشگاه دارای آی کیوی منفی هستند؟! آیا برخی ها دارای چهره فوتوژنیک هستند؟! آیا مسائل دیگری وجود دارد که ما از آنها بی اطلاعیم؟ اصلا مگر ما فضول مردم هستیم؟