بعضی از سرویس های اتوبوس دانشگاه به گونه ای است که تا سوار نشوی نمی توانی بفمی چه اجناسی در آن وجود دارد. امروز به یکی از آن ها برخورد کردم و با اعتماد به نفس تمام خواستم سوار شوم. هنوز پایم به پله اول نرسیده بود که راننده سرش را کج کرد و با نگاهی از بالای عینکش گفت: اتوبوس آقایون تا چند دقیقه دیگه میاد. ببخشید!
و من ماندم با این همه تئوری ها و فرمول ها و قوانین اقتصادی.
به این می گویند تقدم اسلام بر بهره وری!
به گمانم بلای سال گذشته دوباره نازل شده است. از وقتی به جهت آغاز سال تحصیلی پا به تهران گذاشته ام دوباره آش همان آش است و کاسه همان کاسه. انگار نه انگار که مثلا کنکور ارشد دارم و قاعدتا باید مثل بقیه کنکوری ها خر بزنم. تمام تلاشم را که می کنم به زحمت می توانم دو ساعتی را در کتابخانه بگذرانم. بقیه اش را یا در حال چاپ و تکثیر و سر و سامان دادن بنگاه سخن پراکنی ام هستم و یا در مسیر بین انجمن و بوفه. اوضاع و احوال به گونه ای می شود که آب و جارو کردن این خانه را هم به تعویق می اندازم. همین جا از تمامی دوستان و آشنایان و فامیل وابسته تقاضا می کنم حقیر را در جهت تلاش برای ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر یاری کنند تا از برکت علم آموزی محروم نگردم. در ضمن به مشاوره دوستان مجرب هم نیازمند می باشم. خواهشمندم نوبتی را برای اینجانب منظور فرمایند.
و من الله التوفیق
استاد اخلاق و تربیت اسلامی: مردم غرب به خاطر نکبت لیبرالیسم، تاکید می کنم نکبت لیبرالیسم به زندگی حیوانی و جنگلی مبتلا شده اند.
از ترم های دوم و سوم به بعد یک آرزو داشتم. بدلی می داشتم و از آن برای اکثر کلاس ها استفاده می کردم. مجسمه ای که بنشیند و بنویسد و سر تکان دهد و تیک را جلوی اسمم در لیست حضور و غیاب بیاورد. چقدر این کلاس ها غیر قابل تحمل است! خدایا این ترم آخری را به خیر بگردان.
مدت ها بود قصد نوشتن این مطلب را داشتم. مشاهده احوالات اخیر برخی دوستان و تاملی اندر احوالات خودم که نشان از عود کردن این مرض دائمی داشت موجب شد تا بنویسم. سعی کرده ام حتی الامکان با رویکرد اجتماعی باشد. پیشاپیش هشدار می دهم که این مطلب ویروسی است و امکان سرایت آن وجود دارد.
همه چیز از جایی آغاز نشد که خدا تصمیم گرفت آدم بیافریند. همه چیز از جایی آغاز شد که عده ای پا به این دنیا گذاشتند و چشم که باز کردند خود را میان آسمان و زمین معلق دیدند. شبیه قبلی ها نبودند. نه خاطره ای از انقلاب داشتند و نه از جنگ. بعضی هاشان بحران شیرخشک را در زمانی که ما یک تنه در برابر دنیا ایستاده بودیم به یاد می آوردند. آنها شبیه کاروانی بودند که به هر منزلی می رسیدند دردسر ساز می شدند و بحران آفرین. هنگامه درس و مدرسه که بود از سر و کول هم بالا می رفتند. مدرسه های دوشیفته و غلغله. مدارس موجود کفاف نمی داد. آخر تعدادشان زیاد بود.
نوبت دانشگاه رسید. باز هم جا برای همه نبود. همه پشت دیوار کنکور صف کشیدند. باید فکری به حالشان می شد. دانشگاه، بزرگ و بزرگتر شد تا جا برای همه باشد. دانشگاه های متنوع و متفاوت تاسیس شد. متناسب با سلایق. تحصیلات عالیه برای همه. پیش به سوی مدرک. هر سال بیشتر از پارسال. اما باز هم دردسر شد. انگار چشم و گوششان باز شده بود. حق و حقوق می خواستند. آزادی می خواستند. خر نمی شدند. رام نمی شدند. اینترنت و ماهواره از کجا آمد؟ رپ و راک و هوی متال دیگر چه بود؟ چرا این نسل سر به راه نمی شد؟ آخر چقدر کمیته و منکرات و گشت ارشاد؟ اینها که قرار بود سربازان امام زمان باشند و نسل مسلمانان را تداوم بخشند. اتفاق دیگری هم افتاد. پسرها جا ماندند و دخترها گوی سبقت را ربودند. چه کسی فکرش را می کرد. دخترها باید در خانه و دیار خود باشند. باز هم باید دست به کار شد. باید چاره ای اندیشید.
نوبت کسب و کار رسید. اما باز هم ترافیک بود. دیگر مدرک هم به کار نمی آمد. ریسمان نجات تنها پول و پارتی بود. باز هم عده ای جا ماندند. نوبت ازدواج و زندگی رسید. دیگر دوست داشتن کافی نبود. دیگر به دست آوردن یک سقف به این آسانی نبود. دیر سر سفره رسیده بودند. خیلی دیر. سهمشان از تمام آن پیشرفت و آبادانی سرزمینشان همین ته مانده ها بود. کسی حسابشان نکرده بود. شاید زیادی بودند.
خوب یا بد متعلق به نسلی شدیم که با پدران و مادرانش فرسنگ ها فاصله دارد. نسلی که شور و گرما ندارد. نسل بدون هدف. بدون ایدئولوژی و آرمانی که خود را فدای آن کند. بدون جایگاه. بدون حق انتخاب و تجربه. نسلی که مدام از او هزینه می شود و هندوانه است که زیر بغلش می رود.
نسل بی تفاوت و نا امید. با آینده ای تارتر از همیشه. با سیاستمدارانی متملق و فرصت طلب. با روشنفکرانی دائم مشغول زد و خورد. با جامعه ای پر از تضاد و تبعیض و بی عدالتی. دینی که بیشتر از هر زمان دیگری در تاریخ دولتی شده است و ایمان را قربانی قدرت می کند. حاکمیتی که سر سازش ندارد. مهمترین دغدغه اش مهار و کنترل نسلی است که ساز خودش را می زند و راه خودش را می رود. این نسل خسته تر از همیشه است. انگار ترس بلای جانش شده است. به جایی وصل نیست. بدون تعلق و تکیه گاهی. بدون امنیت و آرامشی. نتیجه اش چیزی جز تسلیم شدن و وادادن نیست.
راستی این واقع گریزی از کجا آمد؟ فرد گرایی و انزوا از کجا آمد؟ تنبلی، کم طاقتی، بی انگیزگی. این همه تحقیر. اینها از کجا سر و کله شان پیدا شد؟ سردرگمی و آشفتگی چه؟ کدام نسل در تاریخ اینگونه جامعه پذیر شده است؟ نسل ما متعلق به کدام دنیا است؟ پی چه می گردد؟ آرامش؟ احترام؟ آزادی؟ استقلال؟ هویت؟ بله. اما نه. ظاهرا آدرس ها اشتباه است.
چه باید کرد؟ شاید مهمترین پرسش پیش رو همین باشد. حداقل برای من. دیگران را نمی دانم. شاید تفاوت غر زدن های پوست کلفت هایی امثال من و دیگران همین باشد. سعی در یافتن پاسخ و تلاش برای رسیدن به آن. آنچه قابلیت دگرگون شدن دارد باید دگرگون شود. آنچه قابل دسترس است باید محقق شود. نمی دانم آخرش چه می شود. ولی شاید نوبت به ما هم برسد. شاید قدری فضا بازتر شود و نفس کشیدن سهل تر. با اینکه تحلیل های علمی می گوید:"نسل های دوره گذار نسل های سوخته به حساب می آیند."
استحکام و قدرت سیستم ها متفاوت است. برخی از آنها ضعیفتر هستند و امکان نفوذ به آنها سهل تر است و برخی نیز قوی تر. آنچه مهم است این است که محک خوردن وضعیت سیستم ها تا حد زیادی به آدم هایی که مواجه با آنها هستند و به آنها وارد می شوند بستگی دارد. تصور اکثریت بر این است که سیستم های موجود دارای چفت و بست های محکم و قانونی است و امکان عبور و یا دور زدن آنها وجود ندارد. بنابراین سعی می کنند در چارچوب های معین شده توسط سیستم حرکت کنند و پا را فراتر از آن نگذارند. اما اقلیتی نیز هستند که با داشتن تجربیات طولانی و به دلایلی معلوم و نامعلوم احتیاط را کنار گذاشته و در درون سیستم دست به ریسک هایی می زنند. چنین رفتارهایی قطعا پرخطر و دردسر ساز است. اما حسن آن این است که حفره های سیستم را آشکار نموده و نقص های آن را برملا می کند. بعضی اوقات کار تا جایی پیش می رود که تصور انجام هر کاری می رود و تلاش برای بی اعتبار کردن هر چه بیشتر آن در برخی ها فزونی می گیرد. سیستم های اینگونه ای در مملکت ما بسیار است. ضمنا اسنادی در دست بررسی است که نشان می دهد یکی از این سیستم ها می تواند سیستم آموزشی دانشگاه باشد.
سال جدید تحصیلی تقریبا آغاز شده است. امروز استاد گفت بچه ها خودشان را معرفی کنند و بگویند ترم چندم هستند. محسن جعفری... ترم هفت... یک دو سه چهار پنج شش هفت...
مطلب زیر را برای ویژه نامه ورودی های ۸۷ نوشتم. قطعا برای بعضی از دوستان تکراری است. از این بابت عذر می خواهم. ولی چون در تمام این مدت جزو دغدغه های اصلیم بوده است اینجا هم گذاشتم.
نقطه آغازین می تواند این باشد که ما قدری از کرختی و بی تفاوتی به در بیاییم و اندکی ضعف و درد را احساس کنیم. از طبقات فوقانی این برج عاج پایین بیاییم و خود را در آئینه دیگران ببینیم تا قدری بهتر بفهمیم که هستیم و قرار است که باشیم. شروعش می تواند پرسش از بیماری ریشه دار علوم اجتماعی باشد. پرسش از چرایی سطح نازل این علم در دانشگاه و مهجور ماندن آن در جامعه.
اینکه چرا گروه ها و دپارتمان های علوم اجتماعی در دانشگاه های ایران در مقایسه با دیگران به مراتب از نفوذ و اثرگذاری و امکانات کمتری برخوردارند و این خود موجب در حاشیه ماندن و رشد علمی کمتر آنان می شود. اینکه جایگاه علوم اجتماعی و اهالی آن در بخش های مختلف نظام سیاسی و اجتماعی و روند سیاستگذاری و توسعه ایران کجاست و چرا با وجود تعریف شدن حداقل جایگاه های قراردادی و کلیشه ای، هنوز دانشجویان و فارغ التحصیلان این رشته توانایی دستیابی به آنها را ندارند و در بهترین حالت در بازار کار جایگاهی بهتر از منشیگری و کارمندی جزء و پرسشنامه سیاه کردن نصیبشان نمی شود. اینکه چرا اساتید و دانشجویان ما اغلب دچار خودشیفتگی و توهم می شوند و جا ماندن از غافله را به مثابه تشخص و فرهیختگی و اعتلای فکریشان دانسته و از سویی شان خود را اجل از وارد شدن به حوزه عمل سیاسی و اجتماعی دانسته و از سویی نیز بد و بیراه نثار دیگرانی که گوی سبقت را از آنان ربوده اند من جمله فنی ها و مهندسان می کنند.
البته گاه تفاوتهای بنیادی در دیدگاههای اساتید دانشگاه و صاحبنظران در این زمینه به چشم می خورد. آنگونه که برخی اعتقاد بر این دارند که دانشگاه جای فعالیت علمی و به معنای خاص تئوریک است. دانشگاه قرار نیست مسائل جامعه را حل کند و حتی قرار نیست متخصص و کارشناس تربیت کند. رسالت آکادمی تولید نظریه و نقد علم است و نه نقد سیاسی و اجتماعی و ... اما برخی نیز معتقدند دانشگاه به عنوان یک نهاد اجتماعی علاوه بر نقش علمی دارای نقش اجتماعی نیز هست. دانشگاه یک نهاد مدرن است و جامعه مدرن نیز مملو از مسائلی است که جز با رویکرد عقلانی و دانش محور قابل حل نیستند.
در هر حال به نظر نمی آید که با رویکرد صرف اول بتوان دانشگاهی پویا و جامعه ای توسعه یافته داشت. خاصه در جامعه ما که دچار وضعیتی شبه آنومیک است و با همان رویکرد اول نیز دانشگاه، نقش و کارکرد قابل توجهی ندارد.
اگر پرسش های مطرح شده را واقعی دانسته و در زمره مسائل اساسی و مهمی که علوم اجتماعی در ایران با آنها دست به گریبان است بدانیم، در ریشه یابی و پاسخ به آنها حداقل چند مورد را می توان برشمرد:
تمامی مواردی که ذکر آن رفت دست به دست هم داده و موجبات ضعف روزافزون علوم اجتماعی در ایران و کندی روند رشد و پیشرفت آن را فراهم کرده است. اینها به همراه مجموعه ای از عوامل دیگر در نهایت منجر به این می شود که علوم اجتماعی در جامعه ما فاقد کارکردهای لازم شده و دچار فقدان هویت و جایگاه شود. طبیعی است آنچه کارکردی نداشته باشد، خود به خود به حاشیه رانده می شود و هر روز نحیف تر می گردد. این چرخه معیوب تداوم خواهد داشت مگر آنکه چاره ای بیندیشیم.
لازم به اشاره است که این معضلات ذاتی علوم اجتماعی نیست، بلکه ناشی از شرایطی است که در دانشگاه و جامعه ما با آن مواجهیم. اینها مسائل لاینحلی نیست و به گره هایی می ماند که بایستی باز شود تا علوم اجتماعی نفسی بکشد و حیات از سر گیرد. کما اینکه در برهه هایی همچون اوایل انقلاب یا دوران اصلاحات شاهد جهش هایی هر چند اندک در این حوزه بوده ایم. پس تلاش کنیم تا این علم، پویایی و تحرک خود را باز یابد و مسیر نیل به عقلانیت، توسعه، تمدن، دموکراسی و جامعه مدنی هموار شود.
دیروز رفتم خوابگاه. ساختمان هفت از سبزی به سفیدی گرائیده بود. همه جا رنگ شده بود. حتی داخل اتاق ها. موکت ها هم بعد از سال ها تعویض شده بود. البته من فکر نکردم که دارم خواب می بینم و ساختمان ما را کوبیده اند و از نو ساخته اند. همه چیز سرجایش بود. این ساختمان همان است که بود. کهنه و قدیمی. محتاج یک تلنگر برای فروریختن. فقط رنگ و لعاب عوض کرده است. تا دلمان خوش باشد به قدری تنوع و بوی نو بودن و تازگی به مشاممان برسد.
شبیه کاری که خیلی از ما آدم ها می کنیم.
از: عزت ا... ضرغامی
به: فیلمساز محترم
به اطلاع می رساند برای شب های قدر نیاز به سریالی 5 قسمتی (هر قسمت 38 دقیقه و 45 ثانیه) با محتوای زیر داریم:
آدم بد: ثروتمند، پول پرست، دارای خانه مجلل، بی دین، طمعکار، خبیث، بیرحم، بی انصاف، گردن کلفت
آدم خوب: مصیبت زده، بی پول، فقیر، دیندار، قانع، متوکل، صبور، منصف، با گذشت
در برگیرنده مراسم احیاء و عناصری مثل بیمارستان و زندان و دز معنویت تا 98
خواهشمند هر چه سریعتر محصول مذکور را آماده فرمایید. ضمنا هر نوع بازیگر و امکانات مورد نیاز را اطلاع دهید تا در اسرع وقت فراهم گردد. لازم به ذکر است چک شما از هم اکنون در حسابداری موجود است.
قرار داد تهیه بسیاری از سریال های تلویزیون احتمالا چیزی مشابه این است. در فیلم همه چیز یا سیاه است یا سفید. آدم ها یا خوبند یا بد. یا خیر یا شر. الگوی آدم های مثبت و منفی همین است. به همین سادگی. چیزی میان این دو نیست. چیزی غیر از این دو نیست. حوادث به سرعت باد اتفاق می افتد. هیچ منطقی برای آن لازم نیست. اصلا مهم نیست که برای مخاطب پذیرفتنی هست یا نه. انگار که خدا تصمیم گرفته باشد هر چه سریعتر خاطی را به سزای عملش برساند. کاش دنیای واقعی هم اینطور بود. اما نیست. واقعیت پیچیده تر از آن است که سریال نشان می دهد.
سریال های ماه رمضان آدم را به یاد فیلم های پیش از انقلاب یا فیلم های هندی می اندازد. با این تفاوت که در آنجا آدم بد در پایان به سزای اعمالش می رسد. اما در اینجا مورد رحمت خدا و یا کارگردان و نویسنده قرار می گیرد و همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود. در اینجا همیشه فرصت برای جبران و پشیمانی هست.
باز هم شب های قدر و شهادت علی. باز هم همه چیز همان است که بود. همان توصیفات غیر واقعی اشک دربیار. با پیاز داغی که باید افزون تر شود. همان بحث های کلیشه ای. همان مناسک و سنت های دوست داشتنی اما بی محتوا. قرآنی که همچنان روی سر است نه توی سر. همان قالب هایی که هنوز تهی از شناخت است. خواسته های ناتمامی که علی را برای آن ها می خواهیم. دینی که ای کاش کمی رنگ معرفت به خود می گرفت.
همان تکرار سال های قبل. بی اندکی تغییر و باز هم ظالمانه تر. باز هم علی را خوار و خفیف کردیم. باز هم او و مذهبش را قربانی کردیم. هم اویی که دین را فدای ثروت و سیاست و قدرت نکرد. باز هم برای اثبات حقانیتش به دیگران وصلش کردیم.
آری! علی علی شد. نه به خاطر اینکه داماد پیغمبر بود و همسر زهرا و پدر حسن و حسین. علی به خاطر خودش علی بود. هر کس دیگری هم آنگونه می بود علی بود. اما نبود. تنها علی بود و بس.