چشممان به جمال رویش روشن گشت. دوستان بسیج امسال هم با نشریه شبه دبیرستانیشان به استقبال ورودی های جدید آمدند. دست تک تک ورودی های را انگار که وارد کلاس اول می شوند گرفتند و پس از رد شدن از روی دیگر تشکل ها به بهشت بسیج رساندند.
انجمن اسلامی دانشجویان را بشناسید. البته ظاهرا امسال کمی مراعات کرده اند:
"حتما می گی اسمش رو توی دبیرستان شنیدی و با ساختارش آشنایی. نه عزیز دل. این انجمن اسلامی تا اون انجمن اسلامی زمین تا آسمان دارای فرق است. بچه های انجمن کاملا عملگرا هستن. سوت بزن بگو تجمع تو جمعند. بگو تفکر تو اتاق بزرگشون تو فکرند. بعضی وقت هام پلاکارد دست می گیرن و راهپیمایی می کنن و یار دبستانی می خونن و خودشونو تشویق می کنن. گاهی اوقات هم جلسه های دفاع از دموکراسی برگزار می کنن که البته فقط اعضای خاص می تونن توش شرکت کنن."
جالب اینجاست که در معرفی بسیج می آورند:
"... این یعنی شان والای بسیج و صلاحیت های زیادی که یک نفر باید دارا باشد تا بسیجی نامیده بشه. و این که حواسمون باشه دچار قضاوت و تعمیم های ناخواسته غلط نشیم! که اگه یه بابایی، یه روزی، تو یه نصف النهاری، تحت یک حال و هوایی، با یه اسمی، اشتباهی کرد، بگیم: اصلا اینا همشون... "
چند وقت پیش یکی از دوستان ملتمسانه از من می خواست که به گونه ای با ورودی های جدید برخورد کنیم تا حواسشان باشد که اینجا دانشگاه است و با دبیرستان تفاوت می کند. بلکه این روند دبیرستانیزه شده دانشگاه متوقف شود. دوستم نمی دانست که رویش رشته هایمان را پنبه می کند. خب دبیرستان است دیگر. چکارش کنیم!
سحرهای سال های گذشته و البته نه زیاد دور یادتان هست؟ تلویزیون چه کسی را نشان می داد؟ روحانی جذاب و خوش سخن و دلربایی که از خدا و عشق و رمضان می گفت. آرام سخن می گفت و با ته لبخند همیشگی اش توجهات را جلب می کرد. القاب دکتر و حجه الاسلام را با هم یدک می کشید.

حجه الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی امام جمعه اسبق شهر نیویورک، دانش آموخته موسسه امام خمینی و از شاگردان مصباح به سحرهای ماه رمضان محدود نشد. مثل خیلی های دیگر سر از کابینه در آورد و معلم اخلاق هیئت دولت شد. خدمتگزاری او به همین جا نیز منحصر نگشت و توانست یکی از صندلی های مجلس شبه فرمایشی هشتم را برای خود دست و پا کند. آقای دکتر چه خوش رایحه ای را استشمام کرده بود.
او هنوز هم می خندد. می خندد و می گوید آن صندلی مرموز در هیئت دولت برای آقا(عج) نیست و مال من است، برای رئیس من حرف در نیاورید. هنوز هم ممبر می رود. اما حرف های متفاوتی می زند. از نکبت ها (اصلاح طلبان) و لزوم دور انداختن آنها همچون دستمال کثیف می گوید. او امروز از لزوم اسلامی شدن دانشگاه ها می گوید. مهم نیست. قدرت است و اقتضائات خاص خودش. آن هم برای کسانی که تشنه آنند.

سحرگاهان تلویزیون روشن است. حجه الاسلام دکتر نقویان را نشان می دهد. خدا به خیر بگرداند!
چند وقتی است هواپیماها بر فراز کاشان می آیند و می روند. هواپیماهای جنگی، در ارتفاع پایین و ظاهرا مسلح. چه خبر است خدا می داند! جهت حرکت غالبا به سمت نطنز است. خدا نکند میان خبرهای خوشی که رئیس جمهور وعده اش را می دهد و پرواز این جنگنده ها رابطه ای وجود داشته باشد. هر چه باشد به گمانم با اولین شکستن دیوار صوتی و شنیدن نخستین آژیر هشدار در این شهر، دیگر کسی شعار "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" سر نخواهد داد.
۱. من هم مانند بسیاری از آنهایی که قبل از ورود به دانشگاه دچار توهم نسبت به این نهاد پر آب و تاب بودند، خیال ها در سر می پروراندم. آخر من مثل بعضی ها که سال ها پیش موج اول را پشت سر گزارده و وارد موج دوم می شدند و اکنون نیز در حال ورود به موج سوم هستند نبودم. خوش بین بودم به دانشگاه آن هم از نوع تهرانش. اما زمان مثل همیشه همه چیز را حل کرد. یخ ها یکی یکی آب شد و بت ها ویران گشت. یکی از آن تصورات موهوم لزوم پیوند علم و اخلاق بود. تصور اینکه استاد دانشگاه زبان به فحش بگشاید و زور بگوید و زیرآب بزند و ... در مخیله ام نمی گنجید. هر چه نباشد شخصیتی دارد برای خودش. لات سر کوچه که نیست. ولی اینگونه نبود. اینها بود به راحتی هر چه تمامتر بعلاوه خیلی چیزهای دیگر. حالا قرار است من رسالت آگاه سازی دانشجویان جدیدالورود را بر عهده بگیرم و پیش از آنکه پیش فرضهایشان یکی یکی ابطال شود، با جسارت تمام حقیقت امر را تحویلشان دهم. تا از همین بدو کار بدانند قدم در کجا می گذارند و پر توقعی نکنند.
۲. ساعت از هشت گذشته بود. آبدارخانه تعطیل بود. دکتر عبداللهیان در به در پی آب جوش می گشت. درب انجمن را باز و چراغش را روشن دید. وارد شد اما آب، جوش نبود. سماور روشن شد. عبداللهیان گشتی زد و نگاهی انداخت. گفت: پس خانم ها اینجا چه می کنند؟!
بی خیال درس و دانشگاه و متعلقاتش. میخوام برم دنبال کار. دنبال شریک می گردم.
کسی پایه هست؟
پس از انتخابات ریاست جمهوری نهم روابط عمومی وزارت کشور فیلمی را منتشر کرد که در آن با تعدادی از کاندیداهای ریاست جمهوری مصاحبه شده بود. مجموعه ای متنوع که از نوجوان و بیکار و کشاورز و قالیباف تا شاعر و سردار را در برمی گرفت. آنها از جنس نامزدهایی که ما تصور می کردیم نبودند. برای همین از سویی تعجب برانگیز و از سوی دیگر خنده آور و به غایت مسخره به نظر می رسیدند. گمان نمی کنم کسی پای آن فیلم نخندیده باشد. اینکه انتشار این فیلم و برخوردهای بعضا زیرکانه و تحقیرآمیز خبرنگاران آن کار درستی بوده یا نه و اینکه تبیین جامعه شناختی آن چیست و چرا اینگونه می شود و بلوغ و توسعه سیاسی کجا رفته است و ... هر یک مسئله ای در خور توجه است.

اما مسئله دیگری هم هست. زمانی که این فیلم را دیدیم هنوز داغ بودیم و به عمق فاجعه پی نبرده بودیم. خیال می کردیم ریاست جمهوری الکی نیست و برای خودش دم و دستگاه و پرستیژی دارد. به قول طرفداران هاشمی شیخوخیت می خواهد. کشاورز و قالیباف و شاعر را چه به این کارها. اما هر روز که می گذشت اوضاع وخیم تر می شد. رئیس جمهور نه تنها ابهت ریاست جمهوری را شکسته بود و فضا به گونه ای شده بود که از این پس احتمال کاندیداتوری جدی هر کسی می رفت، بلکه این فکر را قوت می بخشید که از این بدتر نمی شد. یعنی هر که می آمد اوضاع بهتر بود. این روند تا جایی ادامه می یابد که هر قدر پیشتر می رویم این هر که نازل و نازل تر می شود و دایره آن وسیع تر. تا جایی که دیگر فیلم مذکور مسخره به نظر نمی آید.
ته نوشت: متن کامل لایحه حمایت از خانواده رو اینجا ببینید.
اگر بعضی کوچه ها و خیابان ها نبودند شاید بعضی ها فراموش می شدند. کاش بعضی کوچه ها و خیابان ها نبودند تا بعضی ها فراموش می شدند.
اگر بعضی کوچه ها و خیابان ها بودند بعضی ها فراموش نمی شدند. کاش بعضی کوچه ها و خیابان ها بودند تا بعضی ها فراموش نمی شدند.
دیگه سختی پا شدن موقع سحر در کار نیست. این روزها ساعات خواب و بیدارم برعکس شده. فکر نکنم دیگه اینجوری روزه گرفتن کار سختی باشه.
سحر و روزه و افطار آدم رو یاد خیلی چیزا میندازه. روزه های کله گنجشکی. ماه رمضون های کوی که کلی بحث می کردیم سر اینکه کی پا بشه و سحری بگیره. یاد افطارهاش که حلیم رو به غذای خوابگاه ترجیح می دادیم. یاد مهمونی های افطاری. یاد نذری هایی که در خونه رو میزنه. شبهای قرائت. شبهای قدر زمستونی. یاد سردرگمی برای روز اول و آخر که تمومی نداره. یاد دینداری از نوع ایرانیش.
یاد مشت محکم به دهان اسرائیل. یاد سریال های پشت سر هم. وعده های دولت که گوشت و مرغ کافی در انبارها و یخچال ها داریم و کمبودی در کار نیست. یاد صف های طولانی. یاد گرونی. راستی تغذیه ترم بعد هم گرون شد.
ته نوشت: بوی پول به مشامم میرسه.
قصه برخورد با بدحجابی تقریبا تکراری شده بود. کمی گیر دادن در فصل گرما تا بالاخره هوا خنک شود و به زور سرما حجاب هم به سر جامعه بیاید. اما طرح ارتقای امنیت اجتماعی انگار تفاوت می کرد و بنا بود جدی تر از سنوات گذشته باشد. خرداد ماه سال گذشته وقتی برای جلب مساعدت ناجا در جشنواره وبلاگ نویسی به حضور سرهنگ بیات مدیر کل مطالعات اجتماعی ناجا رسیدیم، این بحث و به ویژه مقابله با بد حجابی آن در اوج بود. از این رو بود که بیات مشارکت در جشنواره را منوط به مشارکت ما در برگزاری برنامه ای تحت همین عنوان و با محتوای بررسی عملکرد ناجا در قالب این طرح کرد. هرچند که بعد از برگزاری برنامه و به قول معروف گذشتن خر از پل دیگر از همکاری خبری نشد.
در مورد برگزاری این نشست، بچه های انجمن اسلامی با ناجا رایزنی هایی کرده بودند و بیات اصرار داشت که انجمن های علمی هم در برنامه مشارکت داشته باشند. پیشنهاد بدی نبود. می توانست محکی برای علوم اجتماعی و اهالیش باشد. البته قضیه از آنجایی شروع شد که یکی از کارشناسان یا مسئولین ناجا چند روز قبل در تلویزیون از پژوهشی حرف زده بود که نتیجه آن رضایت 70 تا 80 درصدی مردم از مقابله با بدحجابی بود. بچه های انجمن این مسئله را با دکتر آزاد در میان گذاشته بودند و او نیز این آمار را کذب دانسته و آمادگیش را جهت مناظره با پژوهشگر این طرح اعلام کرده بود. هنگامی که من و وحید پورقاسم برای نهایی کردن برنامه سراغ بیات رفتیم، هر قدر کنکاش کردیم نه پژوهشی در کار بود و نه چنین آمار مستندی. از طرفی از بیات خواستیم تا سردار رادان در نشست حضور پیدا کند. چرا که در رسانه ها او به عنوان نماد این طرح مطرح می شد و می توانست بهتر از دیگران پاسخگو باشد. اما بیات به بهانه اینکه او تنها مسئولیت اجرا را بر عهده دارد، زیر بار نرفت و قرار شد خودش و سردار بتولی معاونت اجتماعی ناجا در برنامه حضور پیدا کنند. البته بتولی هم نیامد.
پنل دوم و اصلی نشست با حضور دکتر صدیق، دکتر آزاد، دکتر کاظمی و سرهنگ بیات که از قضا آن زمان دانشجوی دکترای جامعه شناسی بود و دستی در علوم اجتماعی داشت برگزار شد. نتیجه اش هم قابل پیش بینی بود. اساتید و دانشجویان در جایگاه منتقد قرار گرفتند و بیات در مقام دفاع از طرح برآمد.

بیات از قبل می دانست که نشست چگونه خواهد بود. دانشگاه جایی نبود که برای ناجا و طرح هایش به به و چه چه کنند. اما او بر برگزاری این برنامه اصرار داشت. واقعیت این است که ناجا پی اجرای بی سر و صدای این طرح نبود. آنها از همان زمان به دنبال طرح این بحث در محافل عمومی و رسانه ها و تبدیل آن به دغدغه ای عمومی بودند. با افتادن این اتفاق دیدگاه دانشگاه و جنبش زنان و گروه های حقوق بشری معلوم بود و رویکرد سپاه و بسیج و دولت و ائمه جمعه و توده سنتی جامعه هم به طریق اولی معلوم. از این رو بود که پرده های قدردانی از ناجا روی دیوارهای شهر می رفت و وزیر ارشاد رسانه های منتقد را تهدید می کرد. اندازه و رنگ مناسب برای مانتو تعیین می شد و تابلو های "از ورود افراد بدحجاب معذوریم" در کافی شاپ ها و رستوران ها نصب می شد. ائمه جمعه نیز بنا به رسالت همیشگی ابایی از موضع گیری های تند و زننده در مورد بدحجابی و بدحجاب ها نداشته و ندارند.
از آن زمان یک سال و اندی می گذرد. اجرای این طرح چالش های زیادی را به همراه داشته و برای نیروی انتظامی هم کم هزینه نبوده است. اما بی تاثیر هم نبوده است. از سویی ناجا و حامیانش به اجرای این طرح می بالند و سردار احمدی مقدم ادعا می کند که اگر فعالیت های سازمان متبوعش نبود جامعه قطعا دچار بی حجابی می شد. از سویی نیز این وضعیت فرصتی را به دست داد تا این بحث به خوبی جا بیفتد و از حالت تکراری و کلیشه ای آن خارج شود و نوعی ترس و خودکنترلی به جان جامعه بیفتد.
قضاوت در مورد اینکه این طرح در نهایت موفق بوده است یا نه، قضاوت ساده ای نیست. البته گشت های ارشاد امروز سختگیری کمتری دارند. جامعه هم تغییر شکل آنچنانی نداده است. با زور و ارعاب هم جامعه تن به تغییر بنیادین و بلند مدت نمی دهد.
اما نکته مهمتر به نظرم جایگاه جامعه شناسان در این میان است. گمان نمی کنم موضع گیری های حضرات جامعه شناس در این مورد چیزی بیش از همان نشست بوده باشد. به یاد دارم در آن هنگام هر کجا سر کلاس ها یا جای دیگر در مورد این طرح بحث می شد اساتید آن را رد می کردند و اجرای آن را صحیح و مبتنی بر رویکردهای علمی نمی دانستند. همینطور است در مورد اسلامی کردن و مهندسی فرهنگی و امثالهم. اما چه سود که جسارت فریاد زدن آن را نداشتند. آنان در جایی که سردار رادان در رسانه ملی به صراحت نظر جامعه شناسان را پشتوانه طرح می دانست سکوت پیشه کردند.
جهرمی: من میگم اول کلیاتش رو تصویب کنیم، بعد جزئیاتش رو.
صفار: منم میگم از ته قصه شروع کنیم و بعد برسیم به اولش.
اژه ای: اول آئین نامه دوم رو تصویب کنیم. بعد از اولی بپریم روی سومی.
جوادی: تازه در مورد اکتشاف چاه نفت هم بحث نشده.
داودی: دعوا نکنین. سروته اش یکی بیشتر نیست. کیا موافقن؟ بیارین بالا دستا رو ببینم. آها! تصویب شد. اللهم صلی علی...
داودی: طبق آئین نامه ۳۰۰ نفر از نخبه ها می تونن خونه دار بشن.
احمدی نژاد: واعظ زاده! خاک بر سرت! خب ۱۵۰۰ تا درخواست می دادی.
واعظ زاده: فدات بشم محمود جون. نمیشه!
احمدی نژاد: اونش با من. اصلا بذار بچه ها خودشون بگن. کیا موافقن؟ آها! دیدی تصویب شد. بلند صلوات ختم کن.
حسینی: (می خواهد حرف بزند) بابا خب راست میگه نمیشه.
احمدی نژاد: بشین بچه. می فرستمت ور دل اون دانش جعفری ها.

نخبگان: محمود دوست داریم! محمود دوست داریم!
احمدی نژاد: دیگه نمیشه نداریم. شمس الدین و طهماسب! بچه ها باید صاحبخونه بشن. این رو هم مثل بقیه نندازین تو پیچ و خم. برین ببینم چیکار می کنین.
ته نوشت: میدونم یه کم گیر شده! ولی این یکی جدیه. باور ندارین؟! خب ببینید.
پرسشگر: اتومبیلتون چیه؟
احمدی نژاد: (با همان لبخند همیشگی) یه چیزی هست!
احمدی نژاد: حالا من سوال می کنم. بن لادن کجاست؟
خبرنگار: ?Where is ben ladan
یک کیهانی دیگر رسما سر از دولت در می آورد. البته وضعیت این یکی قدری تفاوت می کند. پروفسور حمید مولانا که ظاهرا از مدت ها پیش رئیس جمهور را از مشاوره هایش بهره مند می کرده است و سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا نیز به گفته خودش به پیشنهاد او بوده است، به سمت مشاور رئیس جمهور منصوب می شود. هر چند این انتصاب حاشیه ای نیز از این باب که مولانا شهروند امریکا و تبعه آنجاست، در پی دارد. اما با توجه به پیشینه عملکرد دولت در این زمینه ها به نظر نمی رسد دردسری به بار بیاورد. صدور این حکم تحلیل های متفاوتی را در پی داشته است. عده ای آن را از نشانه های تمایل به نزدیکی ایران و امریکا در یک ماه مانده به سفر احمدی نژاد به نیویورک می دانند و آن را در چارچوب چراغ سبزهای ایران ارزیابی می کنند. اما از سویی با توجه به مواضع مولانا درباره سیاست و سلطه گری بین المللی و روابط ایران و امریکا و به ویژه در چند سال اخیر در مورد رویکردهای احمدی نژاد در حوزه سیاست خارجی قضیه پیچیده تر می شود.
در شخصیت و وجهه علمی استاد ارتباطات و روابط بین الملل دانشگاه امریکن واشنگتن شکی نیست. اما رویکرد وی در این چند ساله خاصه نسبت به دولت نهم و گفتمانی که در روابط بین الملل دنبال می کند، شبهه برانگیز است.
او ادعا می کند جایگاه ایران در سیاست بین الملل هیچگاه به خوبی الان نبوده است. ایشان احمدی نژاد را دارای هوش و ذکاوت فوق العاده دانسته و او را به خودی خود یک رسانه می داند که توانسته است از فیلتر های دیکتاتوری رسانه ای غرب عبور کند. جناب پروفسور از تسلط و ذی قیمت بودن احمدی نژاد می گوید و اینکه محافل سياسي، اقتصادي، فرهنگي و مطبوعاتي اروپا و امريكا اين همه علاقه و توجه به رئيسجمهور ايران پيدا كرده اند. اینکه او در سازمان ملل کاری کرده است که خروشچف و کاسترو و نهرو و دیگران نتوانسته اند انجام دهند و اينها به خاطر آن است كه اين مسائل به فكر كس دیگری نميرسد. مولانا فرهنگ مقاومت را در جای جای جهان دارای رشد و نمو دانسته و احمدی نژاد را پیشتاز جبهه همبستگی برای صلح می داند.
جناب مولانا از فیلترهای رسانه ای غرب می گوید. اما در مورد مملکت خودمان سخنی نمی گوید و مقایسه ای صورت نمی دهد. آقای مولانا! آیا فعالین سیاسی اجتماعی در ایران قادرند آنگونه که شما در خود امریکا دولت و سردمداران و رسانه هایش را به چالش می کشید به آسانی و بدون ارعاب دست به این کار بزنند؟ جناب پروفسور! فحش به امریکا نه تنها در جای جای جهان بلکه در خود امریکا هم کار شاقی نیست. نوام چامسکی هم آن را بلد است. دکتر صدیق خودمان هم این کار را کرده است. تلویزیون خودمان حداقل ماهی یکبار تظاهرات ضد بوش و ضد جنگ را در امریکا نشان می دهد. آیا تا به حال از خود پرسیده اید نقد سیاسی و اجتماعی در کدام یک از این دو سرزمین سهل الوصول تر است؟ پرسیده اید سهم مردم ایران از صلح و مهرورزی و عدالت چه اندازه است؟ بد نیست یک سوزنی هم به خود بزنید.
آقای مولانا از قرار گرفتن ایران در رده های بالای خبری جهان و مرکزیت پیدا کردن احمدی نژاد در کانون توجهات دم می زند. جناب مولانا! در مرکزیت قرار گرفتن همیشه دلیل نخبگی و ذکاوت و برتر بودن آدمها نیست. زمانی حجه الاسلام حسنی هم در مرکز توجهات بود و همه منتظر بودند تا جمعه بعدی بیاید و افاضات جدیدش را بشنوند و... جایگاهی که اکنون جناب علم الهدی در حال رسیدن به آن است. بله آقای دکتر! توجه به احمدی نژاد از جانبی دیگر است و عللی متفاوت از آنچه شما گمان می برید دارد.
اینها را نه برای آن گفتم که از امریکا و غرب بهشت برین بسازم و نه از مولانا و احمدی نژاد سفیه و جاهل. خواستم بگویم دیدگاه های این چنینی که آگاهانه یا ناآگاهانه منتهی به توهم و خودشیفتگی در سیاست چه از نوع داخلی و چه از نوع خارجی آن می شود، هیچگاه ثمر بخش نبوده و نیست.
مولانا و امثال او یک جمله را بیش از پیش در ذهن آدم تثبیت می کنند:
هیچ ربط وثیقی و از پیش تعیین شده ای میان دانش و بینش وجود ندارد.