تبليغاتX
وبخونه

چند روز پیش به مقاله ای از دکتر نیلی برخوردم در باب پاسخی به مصرف درآمد نفت. ایشان در مقاله مذکور مسئله جالبی رو مورد توجه قرار داده و سعی داشتند به این سوال پاسخ بدهند که چرا مکانیسم یادگیری اقتصاد و تصحیح خطا اینقدر در کشور ما پایین است. مثال هایی رو از کشورهای توسعه یافته و کشورهایی مثل کره جنوبی و حتی برزیل و عربستان آورده بودند که در این کشورها وقتی تصمیم غلطی در حوزه اقتصادی گرفته می شود به سرعت عدم تعادل سیستم و مضرات آن سیاست غلط آشکار شده و  خطای صورت گرفته به سرعت اصلاح می شود. در این کشورها، مکانیسم جبران خطا، به طور جدی وجود دارد و خود را تحمیل می کند. یعنی هیچ دولتی نمی تواند در بلندمدت تصمیم اشتباه بگیرد.حتی اگر آدمها اقتصاد نخوانده باشند این اتفاق خود به خود میفتد. اما در کشورهایی مثل ایران که دموکراسی فرقه ای دارند و اشخاص به جای حزب در آنها مهم هستند وضع به گونه ای دیگر است و به دلیل وجود چیزی به نام نفت تصحیح خطایی صورت نمی گیرد. دلیلش این که در کشورهای صادرکننده نفت شکاف عدم تعادل ها که به دلیل تصمیمات اقتصادی اشتباه به وجود آمده با درآمد نفت پر می شود. در نتیجه اصلاً متوجه خطای صورت گرفته نمی شویم.

بحث دکتر نیلی مفصل بود و مسائل دیگه ای رو هم در بر می گرفت. اما نکته جالبی که در این مورد به نظرم رسید اتفاق مشابهی بود که برای من و امثال در سیستم ارزشیابی فعلی دانشکده علوم اجتماعی میفته. فصل امتحانات که میشه مدام کتاب و جزوه و تحقیق رو پشت گوش میندازیم تا شب امتحان و حتی روز امتحان. با خوندن جزوه های نصفه نیمه میریم سر جلسه امتحان و آخرش هم یه نمره ای که هی بدک نیست. گاهی وقت ها هم دری به تخته می خوره و یه هیجده نوزدهی به ناممون می زنن روی دیوار. ولی اونچه که مسلمه اینه که اتفاق خارق العاده ای نمی افته. افتادن درس در دانشکده علوم اجتماعی واقعا استعداد می خواد. حتی می تونی رکورد حضور سر کلاس رو بشکنی و باز هم به سلامت از خطر بگذری. یعنی یه جورایی اون مکانیسم تصحیح خطا وجود نداره که اگه یه مرتبه یا دو مرتبه این اتفاق افتاد و ضرر کردیم به سمت تصحیح روش قبلی بریم و از چند هفته قبل و حتی در طول ترم مطالعه دروس و انجام تحقیق ها رو به صورت منظم پی گیری کنیم. چیزی که در سیستم آموزش و ارزشیابی دروس فنی و علوم پایه وجود داره.

پی نوشت: جمله هایی که پشت سر منشی معاونت آموزشی دانشکده نصب شده اصلا به خودش نمیاد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:59 توسط محسن جعفری |

گاهی وقت ها آدم بعضی چیزها رو فراموش می کنه. مثلا شکر کردن خدا برای اینکه مخالفین آدم رو از رده احمق ترین ها قرار داده. البته بعضا گریه کردن هم داره. آخه مخالف به در بخور هم نعمتیه. کسانی مقابلت قرار می گیرن که به خودشون هم رحم نمی کنن و با زبان بی زبانی سوتی کف دستت می گذارن. بندگان خدا جوری عمل می کنن که جای شک و تردید باقی نمی گذارن. ظاهرا دوستان متخصص از کاه کوه ساختن هستن. کاش عرضه قصه بافتن داشتن. چنان تحلیل های من در آوردی سر هم می کنن که به عقل اجنه هم نمی رسه. بعضی اوقات آدم شک می کنه که به نفع کی دارن کار می کنن. در هر حال فکر می کنم یه تشکر به خودشون هم بدهکارم.

چند روز پیش دکتر ربیعی اتفاقی اومد انجمن. گفت: چه خبر؟ چیکار می کنین؟ گفتم: هی اوضاع بد نیست. سر به ما بزنین. خوشحال می شیم. گفت: دورادور جویا هستم. نخواستم دردسر بشه. گفتم: فحش پدرخونده بازی می خوریم. ولی بازم مخلص قدیمیها هستیم.

راستش به این مسئله اعتقاد دارم. یعنی فکر می کنم پیوند بین نسل های مختلف انجمن باید حفظ بشه. متاسفانه این گسست بین آدم ها اصلا به نفع انجمن نیست. حالا از هر تیپ فکری و گرایشی. یادمه اول سال یکی از بچه های قدیمی اومد و گفت اینا با من مشکل دارن. مجوز بهتون میدم هر فحشی که خواستین جلوی اونا بهم بدین. گفتم: نه عزیز. فحش که نمیدیم. با افتخار میگیم که با فلانی رابطه داریم. واقعا هم امسال سعی کردیم این اتفاق توی انجمن بیفته و به نظرم تونستیم از تجربه قدیمیها به خوبی استفاده کنیم. بهمون خیلی کمک کردن. هر چند می تونست بهتر باشه. همیشه می تونه بهتر باشه.  

پی نوشت: نمی دونم چرا این روزها وقتی وارد دانشکده میشم آقا محسن انتشاراتی سرش رو از پنجره بیرون نمی کنه و نمیگه که هنوز صبحتون نرسیده. البته این روزها یه کم دیر میام. نمی دونم. شاید یکی قبل از من میاد و میگیره.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:31 توسط محسن جعفری |

نقطه ای که از مدت ها پیش منتظرش بودم بالاخره رسید.

جشنواره وبلاگ نویسی با تمام ضعف و قوت ها برگزار شد و پرونده اش تقریبا بسته شد. زمان زیادی رو ازمون گرفت. یه جاهایی فکر کردم که دیگه از پسش بر نمی آم. اما پوستم کلفت تر از این حرف ها بود. خدا هم کمک کرد. بچه ها هم همینطور. تشکر ویژه از جناب همینجوری.

انجمن علمی رو از اولش با اکراه اومدم. راستش قرار نبود که باشم. دو سال برام بس بود. ولی اومدیم تا انجمن بمونه. سر قضیه انجمن اسلامی بدجوری از طبقه دوم کنده شدم. راستش هنوزم به اونجا احساس تعلق می کنم. نمی دونم چرا دیگه نتونستم اونجوری که باید برای انجمن علمی وقت بذارم. فکر می کنم در این مورد به انجمن برنامه ریزی  و بچه هاش یه عذرخواهی بدهکارم.

انجمن اسلامی رو اصلا نفهمیدم چی شد. راستش همیشه می خواستم که اونجا فعالیت کنم. اما آدم هایی که قرار بود کنارم باشن برام خیلی مهم بود. ایده هایی داشتم. فکرهای یه کم بزرگ. آدم های قوی که می شد کنارشون قوی شد و خیلی چیزها رو تجربه کرد. اما انگار مهرماه 86 وقتش نبود. به درد جشن تولد بیشتر می خورد. احمد طالبی گفت: بیا. گفتم: نمیام. گفت: بیا. گفتم: نمیام. گفت: بیا. گفتم: میام، اما...

شاید هنوز خیلی زود باشه برای اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم و بگم که خوب بود یا نه و اینکه آیا تصمیم درستی بود یا نه. ولی از اونجایی که خیلی از حوادث زندگیم همینطوری رقم خورده، این بعدش زیاد مهم نیست.  چیزی که مونده ایناست: تجربیات به درد بخور... سمینار... آسیب شناسی... صبح... دوستان خوب... دشمنان عالی... دعوا... قهر... آشتی... بیانیه... شب نامه... اردو... چایی... فوتبال... و لحظاتی که حتما دلتنگش میشم... 

حسرت خیلی چیزها هم به دلم موند. خوب یا بد قراره سال دیگه هم باشم. اینم از اون اتفاقهاست. شاید بتونیم اون کارهایی رو که امسال نتونستیم یا نشد یا نذاشتن انجام بدیم.

درضمن این رأی اول ما هم حکایتیه برای خودش. نمی دونم چرا اینجوری میشه. والا پول اضافه خرج نکردم. قول پست و مقام هم به کسی ندادم. تقلب هم که اصلا. احتمالا نتیجه یه وضعیت منطقیه. در هر حال مدت هاست خودم رو مدیون بچه های دانشکده میدونم. 

اما الان که به ته این مسیر سخت رسیدیم، بچه ها رو اونجوری که فکر می کردم نمی بینم. نمی دونم از خستگیه یا چیز دیگه است. تلاش کردم اینطوری نشه. ولی نشد...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:6 توسط محسن جعفری |