تبليغاتX
وبخونه

شش سال پیش: هفت هشت نفری سوار بنز علی موسوی شدیم و پیش به سوی چهارشنبه سوری. افتاده بودیم جلو و پنجاه تایی ماشین هم دنبالمون. از این پارک به اون پارک، از این خیابون به اون خیابون. هیچ وقت این همه آدم قبولمون نداشتن. این جوریه دیگه. همه منتظرن یکی بیفته جلو، هر کی باشه، بقیه بهش ملحق میشن. اون سال خودمون سوژه بودیم. 

 

دو سال پپش: قراره من یه عالم اجتماعی بشم. باید پس فردا برای این جامعه برنامه ریزی کنم. بنابراین میرم چهارشنبه سوری تا سوژه ها رو بررسی کنم.

همه جمع شده بودن توی پارک بزرگ شهر. شبیه شب های مانور و عملیات شده بود. لابه لای صدای ترقه و فشفشه اصوات قبیحه اون ور آبی هم گوش آدم رو کر می کرد. خلاصه سور و سات به پا بود که یه دفعه ماشین ها و موتورهای پلیس مثل مور و ملخ ریختن بین جمعیت. الگانس پلیس وسط معرکه شروع کرد به دور خودش چرخیدن تا مردم رو متفرق کنه. گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد. منم کنار ایستاده بودم و کلی حال کرده بودم که الان میتونم یه صحنه جالب و هیجان انگیز رو ببینم. غافل از اینکه امشب شب مانور نیست، دشمن هم دشمن فرضی نیست، اتفاقا خیلی هم واقعیه. پلیس ها باتوم به دست به سمت مردم رفتن. مردم هم انگار که از دست عزرائیل در میرن، پا به فرار گذاشتن. حالا چرا ژست روشنفکری من گل کرده بود و میخواستم آسیب شناسی کنم و عین مجسمه سر جام وایساده بودم، نمی دونم. خلاصه تا اومدم به خودم بیام یکی از همین نیروهای خادم پلیس یه فحش آب نکشیده نثارم کرد و با باتوم محکم کوبید روی پام. تازه به عمق خشونت در جامعه ایرانی پی بردم و فهمیدم این جماعت با کسی شوخی ندارن. لنگان لنگان خودم رو تا ماشین رسوندم. بچه ها فرار کرده بودن و دم ماشین ایستاده بودن. اونا عاقل تر از من بودن.

 

امسال: بی خیال سوژه و آسیب شناسی و برنامه ریزی. حیفه سالمی پسر؟

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:29 توسط محسن جعفری |

انتخابات تموم شد. اصغر گرانمایه پور کاندیدای جبهه متحد و ائتلاف فراگیر اصولگرایان با ۴۴۷۶۲ رای مردمی که شرکت در انتخابات رو واجب شرعی و همسنگ نماز و روزه میدونستن وارد مجلس شد تا برای بار دوم نماینده مردم کاشان باشه.

امروز کاشان هوای خوبی نداشت. فقط باد و طوفان. این اواخر هوا خیلی پس رفته بود و گرد و غبار به حدی بود که چشم چشم رو نمی دید. شاید هیچ موقع به اندازه الان دلم بارون نمی خواست. یه بارون تند که خشکی هوا رو بگیره و فضا رو یه کم بهتر کنه. تا بشه توش نفس کشید.

هوا معمولا دم عید همینطوریه. اما آخرش بارون می زنه و فضا پر میشه از سبزی درختها و عطر گلها. طبیعت هیچوقت دروغ نمیگه و بالاخره بهار میاد.

کاش یه بارون بهاری هم به این مملکت میزد و گرد و غبار استبداد رو برای همیشه می شست و با خودش می برد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:45 توسط محسن جعفری |

نمی دونم بعضی آدما چطوری میتونن دیگران رو زجر بدن و خودشون عذاب وجدان نگیرن.

شب انتخابات معمولا دیگه حالم از رسانه ملی به هم میخوره. هر چی زور دارن برای به پای صندوق کشوندن این ملت می زنن و هر چی دروغ دارن به خورد مردم میدن. از عالیجنابان و اونایی که نفع اصلی رو توی این قضیه می برن تا همین مجری های ساده و بعضا دوست داشتنی تلویزیون و حتی دکتر طالب دانشکده خودمون که حرف های جمعه گذشته اش توی رسانه ملی یادم نرفته.

شاید حق داشته باشن. چرخ زندگی باید یه جوری بچرخه. گاهی وقت ها هم باید تندتر بچرخه. بدتر از آیشمن توی جنگ جهانی دوم نیستن که. فقط اوامر رو اجرا می کنن.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:48 توسط محسن جعفری |

بعضی چیزا جزو اموال هستن. یعنی یه جورایی باید شماره بخورن و ثبت بشن.

مثلا توی صدا و سیما وقتی حسن بلخاری یا امیر حاج رضایی رو می بینی یاد اموال میفتی. انگار اینا یه اتاق اونجا دارن و هر وقت لازم باشه صداشون می کنن. انگار غیر اینا آدم دیگه ای نیست.

توی انجمن هم که معلومه ...

خب  یه انجمن که بیشتر نیست. دور همیم دیگه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:39 توسط محسن جعفری |

امروز برای دومین بار یه وبلاگ راه انداختم. اما فرقش با دفعه قبل اینه که این دفعه خودمم و خودم.

همیشه می گن میشه دوباره و از نو شروع کرد. نمی دونم این حرف چقدر درسته ولی حتما بعضی مواقع میشه. مثل وبخونه من که شد.

جشنواره وبلاگ رو خیلی براش زحمت کشیدیم. نمی دونم آخرش چی میشه. اما امیدوارم خوب برگزار بشه. اونم بالاخره شروع شد.

کارای دیگه هم خیلی مونده. نمی دونم می تونم شروع کنم یا نه.

شاید بتونم.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:25 توسط محسن جعفری |