تبليغاتX
وبخونه

توصیه می کنم به تمامی دوستان و آشنایان که در این لحظات حساس و سرنوشت ساز که ایران چند قدمی بیشتر تا مدیریت جهان فاصله ندارد و دشمنان و بدخواهان ملت نیز خیال می کنند که با قطع برق می توانند عزم ملت را در پیمودن راه حق سست کنند و آنها را سرد کنند و یخهای مغزشان را آب کنند، غافل از اینکه آنها گرم می شوند و غیرتشان به جوش می آید و آبشارهای سانتریفیوژ به راه می افتد و ما کوتاه نمی آئیم و ...
حتما به خودتان زحمت بدهید و نوشته هایتان را لحظه به لحظه save نمایید تا مبادا مجبور به دوباره کاری شوید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:52 توسط محسن |

خب نمیشه. یه وقتایی زمین و زمون دست به دست همدیگه میدن که نشه. فکرش رو بکن راه بیفتی بری شونصدهزار کیلومتر اون ورتر برای ۲ واحد اخلاق و آئین زندگی(ورژن جدید اخلاق و تربیت اسلامی) به همراه دریا و جنگل و ساحل اضافه جهت اندکی هوا خوری. بعد ببینی چند هزار نفر مثل مور و ملخ ریختن اونجا و بیشتر واحدها هم پرشده. آخه اخلاق و آئین زندگی هم چیزیه که پر بشه؟! من خودم متخصص آئین های مختلف زندگیم. کافی بود یه درخواست بدین تا چندتا کلاس براتون ارائه کنم. به جزوه و کتاب هم نیازی نبود. مگه نمی دونین:"گفتار استاد درس نیست، اعمال استاد درس می دهد."

خلاصه اینکه درها همه قفل و زنجیر شده و کسی پاسخگو نیست. دانشجوهای بدبخت هم از پنجره هایی که تقریبا ۲ متر از سطح زمین ارتفاع دارن آویزان هستند. طبیعی است، احتمالا به دلیل صرفه جویی در مصرف انرژی بیشتر دانشگاه ها ترم تابستانه ارائه نکرده اند و موجب شدن که این جمع کثیر دانشجوهای طالب علم به اینجا هجوم بیارن. یه لحظه فکر کردیم با این رفیق در به در که سالی یه یه پست بیشتر نمی نویسه بزنیم به دریا و خودمون از شر این زندگی خلاص کنیم. اما دیدیم خب بقیه که نگاهی نکردن. از وجود ما بی بهره میشن و از داغ ما دق می کنن. این بود که فعلا بی خیال شدیم.

یکی نیست بگه وقتی نمی تونین خب ترم ارائه نکنین. در ثانی مگه ما برنامه ریزها مردیم. خب یه ندایی میدادین خودم می اومدم اونجا و با یه چشم انداز و یه برنامه جامع که دربرگیرنده چندتا طرح و پروژه کوچک به سبک استاد انصاری بود مسئله رو حل می کردم. اساتید ما این همه زحمت کشیدند و این تکنیک ها رو به ما یاد دادن برای همچین مواقعی. هزینه زیادی هم نمی برد. در عوض یه روزه کار همه رو راه مینداختم.

 

ته نوشت۱: الهی من به قربون اون چهره خندونت برم. کور شه هر کی نمی تونه بی خوابی ها و زحمات بی دریغت رو ببینه. ای من به فدای اون دل و جرئتت که همه بهت میگن این ریسک رو دم انتخاباتی نکن و تو گوشت بدهکار نیست. از بس که به فکر مردم و مشکلاتشون هستی. من که می دونم تو اصلا دغدغه انتخابات رو نداری. اگه یه روز به عمر دولتت بیشتر نمونده باشه باز هم کار کارشناسی خودت رو انجام میدی. برو جلو محمود جون که خودم هوات رو دارم.

ته نوشت۲: من نمی دونم این سایت خز از کجا پیداش شد که اینجوری این باکس ما رو به ریخت. هر روز یکی از این جماعت میره عضو میشه و یه پیغوم برای ما میاد که دوستان جمع اند و شما کی تشریف میارین. حالا من نمی خوام اسم ببرم. ولی من که می دونم کی اول شروع کرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:12 توسط محسن |

 من نمی دانم چرا این جماعت پایان یافتن مبحث ریاست را هنوز در نیافته اند. آخر از جان این بد بخت چه می خواهید. رئیس به این خوبی و نازنینی، هوس ریاست به کله تان می زند؟ حالا اشکالی هم ندارد. آرزو بر جوانان عیب نیست. من خودم رسما در اینجا برنامه هایم را اعلام می کنم:

۱. حقوق خانم شاپوری را دو برابر می کنم. یک کارمند متعهد در دانشکده باشد اوست.

۲. این معاونت مالی اداری اول کاری بد جور کله اش باد دارد. سریعا عزلش می کنم و مش یعقوب را به جایش منصوب می کنم. آخ که چقدر این مرد خیرخواه است.

۳. کچویان را نیز از مدیر گروهی به ریاست اداره جدیدالتاسیس منکرات دانشکده ارتقا جایگاه می دهم تا با اقسام بدحجابی و حواشی اش مقابله کند و دیگران گمان نبرند که اینجا علوم اجتماعی خراب شده است.

۴. طبقه اول را کلا به تشکل های دانشجویی اختصاص می دهم. با این اوصاف که نصف آن برای انجمن اسلامی و بقیه برای بقیه. اصلا هم پارتی بازی نیست. اعتراضی هم وارد نیست.

۵. یک رستوران با چند نوع غذا و قیمت مناسب تاسیس می کنم تا هم در مواقع تعطیل راهگشا باشد و هم اساتید هر روز راهی تربیت مدرس نشوند.

۶. در راستای حمایت از حقوق دانشجو و جهت تنوع، اساتیدی که در نظر سنجی پایان ترم نمره پایین بگیرند در اسرع وقت حکم اخراج را کف دستشان می گذارم.

۷. از آنجایی که افتادن درس در علوم اجتماعی احتمالا در کتاب عجایب ثبت می شود، رسما پایین ترین نمره را در دانشکده ۱۰ اعلام می کنم. رونوشت برای تمام اساتید.

۸. پیشنهاد این دوست گرامی درمورد راه اندازی استخر هم بد نیست. منتها به این ترتیب که صبح تا ظهر دخترها بیایند و بشویند و تمیز کنند و خلاصه آماده. ظهر به بعد پسرها بیایند و شیرجه ای و پروانه ای و قورباغه ای و ... 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:2 توسط محسن |

چند روزی است در گوشه ای از سفره پهناور رصد فرهنگی نشسته ام و مطبوعه جات همقطاران را در این سو و آن سوی مملکت تحلیل محتوا می کنم. دیدن نشریات دانشجویی شهرستان ها جاذبه هایی دارد. در اخبار یکی از نشریات دانشجویی دانشگاه شیراز آمده است:"... آقای مهدی خانی از اعضای شورا(ی شهر) در جواب سوال دانشجویی درباره علت حضور ایشان در لیست اصولگرایان و سپس در لیست اصلاح طلبان در دو انتخابات اخیر گفتند: امام صادق فرموده اند که انسانی که دو روزش مثل هم باشد ضرر کرده است."

نمی دانم این چه دردی است که جامعه ما را فرا گرفته. از وقتی معجزه هزاره سوم به وقوع پیوسته، ویروس عوامفریبی و فرصت طلبی مدام تکثیر می شود و همه را مبتلا می کند. رئیس جمهور محترم که رسما در این پارادایم حرف می زند. سازمان ملل و اجلاس فائو و هیئت دولت و مسجد و حسینیه برایش فرقی نمی کند. هاله نور می بیند و صندلی برای آقا امام زمان در جلسات هیئت دولت خالی می کند. به راحتی دنیایی را به مسخره می گیرد و به بهانه های واهی فرانسوی ها را سر کار می گذارد. خداییش اگر ذره ای از این جسارت را خاتمی داشت اوضاع خیلی بهتر از الان بود. 

از نخستین ویروس که بگذریم انگار حرف زدن های اینگونه مد شده است. همه الگو برداری می کنند. انگار که روش جدیدی باشد. از علی دایی که از لابی کردن با خدا صحبت می کند تا گفته های سابقش را ماست مالی کند تا همین دکتر جمشیدیهای خودمان که در امر ریاست، خود را نماینده طیف خداپرستان می داند. عضو محترم شورای شهر شیراز هم که فرصت طلبی اش را با توسل به احادیث توجیه می کند. نمی دانستم گفته های امام صادق هم می تواند دلیل دو رویی باشد.

بد نیست برخی جملات قصار نشریات مذکور را در اینجا نقل کنم:
-زنی را با پا در تنوری از آتش آویخته بودند چرا که بدون اجازه شوهر از خانه اش بیرون می رفته.
-اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو
-(پیرامون دستگیری ملوانان انگلیسی) نیروی دریایی بریتانیا در دستان پاسداران
-(پیرامون دانشگاه اسلامی) در علومی نظیر جامعه شناسی و روانشناسی نباید تکرار یک موضوع در طبیعت یا تاریخ موجب علمی تلقی شدن آنها شود بلکه باید به طور یقین علوم را اثبات کرد.
-(بخشی از سخنان احمد جنتی در نماز جمعه تهران) آدم واقعا شرمش می شود این مسائل را در تریبون نماز جمعه بیان کند. ناموس ما مرا می گیرند و به او تجاوز می کنند، سپس از او فیلم تهیه می کنند و تهدید می کنند که اگر جایی این مسئله را افشا کند فیلمش را در جامعه توزیع می کنند.
-(مصاحبه با سید حسن نصرا...) به هیچ وجه فکر نکنند که این دنیا فقط برای زندگی کردن در رفاه و خوردن و اولاد و خانواده است. این مسائل همه طرح  و نقشه های اسرائیل است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:15 توسط محسن |

مثل باد بود. گذشت. سومین بار است که تمام می شود. با سال های قبل تفاوت می کند. مطمئنا بهتر نیست. این خراب شده هر روز خالی و خالی تر می شود. آنقدر که بعضی از روزها از آسمانش مرگ می بارد و از دیوارهایش سکوت... من همیشه اش را دیده ام. من خلوت ترینش را دیده ام. من اول و آخرش را دیده ام. من طلوع و غروبش را دیده ام. آنجا که تنهای تنها روی زمینش گام بر می داشتم و در سکوتی هولناک، هیاهوی روزهای امتحان در گوشم می پیچید. آنجا که لحظات سنگین انجمن را از سر می گذرانم و هیجان فوتبال و شیرینی ها و شادی های کوچکمان را مرور می کنم.

به آنهایی که برای تمام شدن و رفتن لحظه شماری می کنند حسرت می خورم. دیشب ساختمان هفت کوی دانشگاه خلوت تر از همیشه بود. بعد از آن همه شور و شوق شب های فوتبال، در و دیوارهای کهنه نفسی کشیدند. فردا صبح درب ساختمان هفت بسته می شود. ما آخرین ها بودیم. لوله پلیکای قدیمی هم نیاز به استراحت دارد.

تلخی های اینجا کم نیست. اما جای دیگری هم نیست. تمام شدن موقتی است، شاید برگشتیم. شاید لحظات خاطره انگیز دوباره برگشت. بی رمقی و اندکی دلتنگی... محض سرگرمی می خواهم یادی از دوستان بکنم:

 احمد طالبی: اِ اِ اِ، چایی گذاشتی محسن...
کمال رضوی: تو سرت بخوره...
آرمان ذاکری: خیـــــــــــــــــــــــــــلی هم خوب...
محمد باقر ثامنی: محسن، دوسِد دارم.
مریم رحمانی: فکر کن تو محسن جعفری باشی!
مریم محمودی: به تو چه محسن جعفری!
ندا رفیعی: کفشاتو ببینم!
حمیدرضا هندی: سلام آقای جعفری...
هادی دوست محمدی: گیـــــــر نده محسن!
هدیه مرعشی: اون صندلی رو می زنم تو سرت محسن جعفری...
سپیده امیرکافی: چطوری جعفری؟
فاطمه اولاد: به ماچه؟ مگه ما فضول مردمیم؟
پگاه کوچکی: برنا چی شد آقای جعفری؟
فاطمه صالحی: بیایید بریم مافیا!
زهرا مینایی: همشهری آوردم آقای جعفری!
...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:5 توسط محسن |

خدایا! من نمی دونم یه خوابگاه فکستنی مگه چی داره که این همه دنگ و فنگ و برو و بیا و نامه و مهر و امضا...می خواد؟ انگار می خوایم بریم خونه اینا! "اینا" هم که نیاز به توضیح نداره. نیاز به توضیح هم داشت خودم معرفی می کنم. آخرش با هزار دوز و کلک پیچوندنمون. آخه مردک! تو که این همه ادعات میشه، می خوای بگی نه. خوب بگو نه. واسه چی با بقیه دست به یکی می کنی و قضیه رو می پیچونی. خدا رو خوش میاد دانشجوی دغدغه مند این مملکت رو این جوری آواره کنی. خودتون با دست خودتون، خودتون رو از فیض وجود ما بی بهره می کنین. حالا که کار به اینجا رسید به درگاه پروردگار متعال دعا می کنم آلاخون والاخون بشی و آواره بیابون. خیال ورت داشته آره؟ کوفتت بشه اون دلستر ها. مثل اینکه هنوز کلت بوی قورمه سبزی میده. شب دراز است آقای فرهنگی.

اسپانیا قهرمان شد. خب پیش میاد دیگه. یه چیزی شبیه ستاره دنباله دار هالی. منتها اینجا احتمالا هر ۴۴ سال یه بار اتفاق می افته. دفعه قبل هم یونان قهرمان شد. تو عصر برابری فرصت ها این چیزا طبیعیه. گاهی وقت ها دور می افته دست کوچکترها. مثل بچه مدرسه ای ها که اگه یه بیست هم توی کارنامه شون باشه کلی ذوق زده می شن و همه جا جار می زنن که آهای من بالاخره بیست گرفتم.

یه پیشنهاد کاملا بیطرفانه در مورد یورو ۲۰۰۸ : برگزارکنندگان جام کمی هم به فکر ایرانی های فوتبال دوست باشند و برای یک بار هم که شده بازی ها را در زمان و مکانی برگزار کنند که میزان تماشاگرانی که از سر گرما عریان شده اند، حداقل شود.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:35 توسط محسن |

جشن چای امسال هم حکایتی داشت. دوستان لطف کردند و با دو تا 100 تومنی و چهارتا 50 تومنی و یه بیست تومنی درب وداغان ما را به یک میلیاردر مختلس ربط دادند. سرتاپایمان را به حراج بگذارند به پای هزینه چای بعضی دوستان نمی رسد. البته بنده در همان لحظه ای که یک نفر راپورت داد و دوستان دوربین به دست مثل خبرنگارانی که دربه در پی سوژه می گردند، ریختند بالای سر ما که دخل بی رونق صبح را شمارش می کردیم، فهمیدم قضیه از چه قرار است. نمی دانم این روزها چرا هر کس دنبال سوژه می گردد در اولین گام به سراغ من می آید. لازم است در اینجا رسما اعلام کنم که به سراغ من اگر می آیید، پی سوژه نیایید.

برخی از دوستان هم با استفاده از اموال حقیر علیه خودمان جملات قصار می نوشتند. من نمی دانم این جملات در باب طالبی و هندوانه و جعفری و شنبلیله چگونه به ذهنشان خطور می کرد. راست می گفتید در باب مجری محترمه که جای تخم مرغ و استاد را اشتباه گرفته بودند می نوشتید.

خلاصه همه به نحوی از انحاء در این مراسم شرکت نموده و کمک کردند. در این میان برخی دوستان نیز بدون توجه به افت کلاس و خز بودن و از این جور حرف ها با جسارت تمام ابزار آلات رفع حاجت را جهت تأمین آکساسوار به جشن رساندند. ابزار مذکور هم اکنون در موزه انجمن نگهداری می گردد.

در نهایت ما که چای از این جشن نصیبمان نشد. در عوض به دریایی از ماست و خیار رسیدیم. آنچنان که هوس شیرجه و از این جور چیزها به سرمان زد. اما دیدیم نعمت خدا حیف و میل می شود. گفتیم جماعت گشنگان همیشه در خوابگاه موجود است و ما هم که دستانمان جز به خیر نیست. این شد که با کمک نقلیه جات دوستان، خدا و بندگانش را خشنود کردیم. یک هفته ای را آبدوغ در انتظارمان است.  

 

پی نوشت: از آنجایی که با دردسرهای این جور برنامه ها آشنایی کامل دارم، بنابراین دست بچه های شورا و بقیه دوستان درد نکند.

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:10 توسط محسن |

واقعا چطوری می تونی از شکست دادن تیم ملی کشورت خوشحال بشی؟ پس غیرتت کجا رفته مردک؟ یه کم ارق ملی داشته باش. حالا هلند یه خورده کم آورده. تو که نباید اینجوری جو گیر بشی. حالا من که به قصد طرفداری این چیزا رو نمی گم. دغدغه وطندوستی و انسانیت دارم. ولی خداییش من جای تو بودم سر بلند نمی کردم. خجالت نکشیدی چهارتا از اون اسپانیای فکستنی خوردی؟ خیال ورت داشته یه گل میزنی هی پایین و بالا می پری؟ از سن و سالت خجالت بکش. نکنه وهم ورت داشته که قهرمان هم میشی با یه مشت مو زرد چشم سبز بی ظرفیت...

باشه آقای گاس! دنیا بالا و پایین زیاد داره. نوبت تو و تیمت هم می رسه. هلندی ها رو داغدار کردی، خدا داغ قهرمانی رو به دلت بذاره. اصلا دعا می کنم مثل فون باستن کچل بشی.  

پی نوشت: نوشته ها و تصاویر روی بورد انجمن هر روز کمتر میشه. ظاهرا بچه ها خوششون اومده و می خوان بعضی هاش رو یادگاری نگه دارن. راستی امروز یه نفر از جلوی بورد رد شد و گفت:آه که هر چی می کشیم از دست توئه دکتر شریعتی...  

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:59 توسط محسن |

چند روز پیش به مقاله ای از دکتر نیلی برخوردم در باب پاسخی به مصرف درآمد نفت. ایشان در مقاله مذکور مسئله جالبی رو مورد توجه قرار داده و سعی داشتند به این سوال پاسخ بدهند که چرا مکانیسم یادگیری اقتصاد و تصحیح خطا اینقدر در کشور ما پایین است. مثال هایی رو از کشورهای توسعه یافته و کشورهایی مثل کره جنوبی و حتی برزیل و عربستان آورده بودند که در این کشورها وقتی تصمیم غلطی در حوزه اقتصادی گرفته می شود به سرعت عدم تعادل سیستم و مضرات آن سیاست غلط آشکار شده و  خطای صورت گرفته به سرعت اصلاح می شود. در این کشورها، مکانیسم جبران خطا، به طور جدی وجود دارد و خود را تحمیل می کند. یعنی هیچ دولتی نمی تواند در بلندمدت تصمیم اشتباه بگیرد.حتی اگر آدمها اقتصاد نخوانده باشند این اتفاق خود به خود میفتد. اما در کشورهایی مثل ایران که دموکراسی فرقه ای دارند و اشخاص به جای حزب در آنها مهم هستند وضع به گونه ای دیگر است و به دلیل وجود چیزی به نام نفت تصحیح خطایی صورت نمی گیرد. دلیلش این که در کشورهای صادرکننده نفت شکاف عدم تعادل ها که به دلیل تصمیمات اقتصادی اشتباه به وجود آمده با درآمد نفت پر می شود. در نتیجه اصلاً متوجه خطای صورت گرفته نمی شویم.

بحث دکتر نیلی مفصل بود و مسائل دیگه ای رو هم در بر می گرفت. اما نکته جالبی که در این مورد به نظرم رسید اتفاق مشابهی بود که برای من و امثال در سیستم ارزشیابی فعلی دانشکده علوم اجتماعی میفته. فصل امتحانات که میشه مدام کتاب و جزوه و تحقیق رو پشت گوش میندازیم تا شب امتحان و حتی روز امتحان. با خوندن جزوه های نصفه نیمه میریم سر جلسه امتحان و آخرش هم یه نمره ای که هی بدک نیست. گاهی وقت ها هم دری به تخته می خوره و یه هیجده نوزدهی به ناممون می زنن روی دیوار. ولی اونچه که مسلمه اینه که اتفاق خارق العاده ای نمی افته. افتادن درس در دانشکده علوم اجتماعی واقعا استعداد می خواد. حتی می تونی رکورد حضور سر کلاس رو بشکنی و باز هم به سلامت از خطر بگذری. یعنی یه جورایی اون مکانیسم تصحیح خطا وجود نداره که اگه یه مرتبه یا دو مرتبه این اتفاق افتاد و ضرر کردیم به سمت تصحیح روش قبلی بریم و از چند هفته قبل و حتی در طول ترم مطالعه دروس و انجام تحقیق ها رو به صورت منظم پی گیری کنیم. چیزی که در سیستم آموزش و ارزشیابی دروس فنی و علوم پایه وجود داره.

پی نوشت: جمله هایی که پشت سر منشی معاونت آموزشی دانشکده نصب شده اصلا به خودش نمیاد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:59 توسط محسن |

گاهی وقت ها آدم بعضی چیزها رو فراموش می کنه. مثلا شکر کردن خدا برای اینکه مخالفین آدم رو از رده احمق ترین ها قرار داده. البته بعضا گریه کردن هم داره. آخه مخالف به در بخور هم نعمتیه. کسانی مقابلت قرار می گیرن که به خودشون هم رحم نمی کنن و با زبان بی زبانی سوتی کف دستت می گذارن. بندگان خدا جوری عمل می کنن که جای شک و تردید باقی نمی گذارن. ظاهرا دوستان متخصص از کاه کوه ساختن هستن. کاش عرضه قصه بافتن داشتن. چنان تحلیل های من در آوردی سر هم می کنن که به عقل اجنه هم نمی رسه. بعضی اوقات آدم شک می کنه که به نفع کی دارن کار می کنن. در هر حال فکر می کنم یه تشکر به خودشون هم بدهکارم.

چند روز پیش دکتر ربیعی اتفاقی اومد انجمن. گفت: چه خبر؟ چیکار می کنین؟ گفتم: هی اوضاع بد نیست. سر به ما بزنین. خوشحال می شیم. گفت: دورادور جویا هستم. نخواستم دردسر بشه. گفتم: فحش پدرخونده بازی می خوریم. ولی بازم مخلص قدیمیها هستیم.

راستش به این مسئله اعتقاد دارم. یعنی فکر می کنم پیوند بین نسل های مختلف انجمن باید حفظ بشه. متاسفانه این گسست بین آدم ها اصلا به نفع انجمن نیست. حالا از هر تیپ فکری و گرایشی. یادمه اول سال یکی از بچه های قدیمی اومد و گفت اینا با من مشکل دارن. مجوز بهتون میدم هر فحشی که خواستین جلوی اونا بهم بدین. گفتم: نه عزیز. فحش که نمیدیم. با افتخار میگیم که با فلانی رابطه داریم. واقعا هم امسال سعی کردیم این اتفاق توی انجمن بیفته و به نظرم تونستیم از تجربه قدیمیها به خوبی استفاده کنیم. بهمون خیلی کمک کردن. هر چند می تونست بهتر باشه. همیشه می تونه بهتر باشه.  

پی نوشت: نمی دونم چرا این روزها وقتی وارد دانشکده میشم آقا محسن انتشاراتی سرش رو از پنجره بیرون نمی کنه و نمیگه که هنوز صبحتون نرسیده. البته این روزها یه کم دیر میام. نمی دونم. شاید یکی قبل از من میاد و میگیره.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:31 توسط محسن |