تبليغاتX
وبخونه

یکی از نقدهای اصلی وارد به میر حسین موسوی در هنگامه ورود او به کارزار انتخابات مشی محافظه کارانه و کمرنگ بودن رویکردهای اصلاح طلبانه و انتقادی وی بود. اما گذشت زمان نشان داد که او بر سر مواضع خود محکم است و قرار نیست به این راحتی ها شکایت به نزد خدا ببرد. او در این مدت کارهای بزرگی کرد و در مقام یک اصلاح طلب تمام عیار گوی سبقت را از بقیه سران اصلاحات ربود. با وجود تمام نقدهای وارد به موسوی شجاعت، صریح اللهجه بودن و بی پرده سخن گفتن وی با مردم در مقایسه با کسی چون خاتمی ستودنی است.

احمدی نژاد آسیب های زیادی به کشور وارد کرد و بدون تردید واجد بسیاری از صفات زشت و رذایل اخلاقی بود. کدام یک از آنها در او برجسته تر بود و قابل پذیرش تر؟ این چیزی بود که میرحسین موسوی به بهترین شکل تشخیص داد. او در مناظره های تلویزیونی بر دروغ گفتن رئیس جمهور تاکید کرد و این به سرعت فراگیر شد. آنچنان که حتی خود احمدی نژاد در مناظره ها به تبلیغات گسترده و پخش فیلم هایی بر علیه اش اشاره کرد و تقلای زیادی برای مبرا کردن خودش از دروغگویی داشت. اما فایده نکرد.

گذشت. موسوی رئیس جمهور نشد. اما بی شک خیاط خوبی می شود. او جامه ای دوخت برازنده تن آقای رئیس جمهور. او بعدها گفت که طرح تابلوی دروغ ممنوع در دستان مردم را بسیار پسندیده است. اگر لباس دزدی به تن کسانی چون هاشمی و ناطق بیاید، جامه دروغگویی فیت قد و قواره احمدی نژاد است. موسوی نشان داد هنرمندی باهوش و خوش ذوق است. 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:30 توسط محسن جعفری |

زین پس به جای واژه راهپیمایی مسالمت آمیز بگویید: آشوب
به جای  مردم بگویید: اغتشاشگران
به جای هواداران احمدی نژاد بگویید: ملت

تغییرات بعدی متعاقبا اعلام می گردد.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:13 توسط محسن جعفری |

دانشگاه آخرین سنگری است که توسط استبداد فتح می شود. امروز اگر صدایی بر می خیزد و ظلم را فریاد می زند از دانشگاه است و اندک مراجع و روحانیون مستقل. وگرنه دلخوش کردن به انتقادات جسته و گریخته و بعضا فرصت طلبانه لاریجانی و باهنر و قالیباف دردی را دوا نخواهد کرد. در این میان اما قصه نهاد دانشگاه و دانشگاهیان که بار مصیبت اصلی بر دوش آنهاست متفاوت است.

هفته گذشته میرحسین موسوی دو جلسه با اساتید دانشگاه داشت. اولی دیدار با جامعه شناسان در روز دوشنبه و دومی دیدار با اعضای انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه ها در روز چهارشنبه. هر چند در اوضاع به هم ریخته هفته گذشته در کشور هر دو جلسه خطرناک می نمود. اما جلسه اول به خیر گذشت و جلسه دوم دردساز شد. حدود هفتاد نفر از اساتید به همراه چند تن از دانشجویان حاضر در جلسه دستگیر شدند.

آنچه در یکی دو روز اخیر رخ داده تحسین برانگیز است. نگاشتن دو نامه از سوی همین دانشگاهیان. یکی نامه جمعی از اساتید و پژوهشگران دانشگاهی در محکومیت سرکوب معترضان و دیگری نامه انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها به مراجع. که البته امضا کنندگان نامه اول اغلب اساتید علوم انسانی هستند و وزن اساتید جامعه شناسی در آن قابل توجه است. نگاهی به اسامی اساتید شرکت کننده در جلسه جامعه شناسان و همچنین امضاکنندگان نامه مذکور می تواند اساتید با دل و جرات را بشناساند و به آینده علوم اجتماعی اندکی امیدوارمان کند.

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:55 توسط محسن جعفری |

این روزها قدم زدن در دانشکده و خوابگاه زجرآورتر از همیشه است. حمزه از شدت ناراحتی گذاشته و رفته. درب اتاق اکثر اساتید بسته است و از بچه ها هم خبری نیست. انگار خانه امن ترین جاست. از در و دیوار کوی مرگ می بارد. درهای شکسته و اتاق های به هم ریخته وحشت آن شب کذایی را تداعی می کند. پایان دردناکی بود.

گاهی فکر می کنم آخرین نسلی بودیم که ته مانده های امیدمان را خرج کردیم و دل بستیم به آینده ای بهتر. افسوس که دود شد و به هوا رفت.

اعتماد سرمایه بزرگی است. از دست که برود گاهی هیچ چیزی جایگزینش نمی شود. حکایت زخمی است که مرهم بردار نیست. زخم این روزها بر پیکره مردم کاری تر از آن است که با حرف این و آن التیام یابد. روزی گریبان مسببینش را خواهد گرفت.

این روزها همه در باب اعتماد می نویسند. از بیانیه هایی که صادر می شوند تا یادداشت هایی که نگاشته می شوند. دو یادداشت اخیر دکتر سعیدی خواندنی بود. در برابر دو یادداشت اخیر دکتر جوادی در اینجا و اینجا که مثل همیشه جای نقد بسیار دارد. دکتر آزاد هم که در باب انتخابات یادداشت های پی در پی می نوشت این مطلب را در باب اعتماد نگاشته است.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:12 توسط محسن جعفری |

خدا می داند چقدر از مشکلات ما مربوط می شود به ورود آدمها به حوزه هایی که آن را نمی شناسند و آدم آن کار نیستند. حدادعادل هیچوقت سیاستمدار خوبی نمی شود. صحبت های او در برنامه گفتگوی خبری دیشب مدام از تلویزیون پخش می شود. احتمالا همه دیده اند و نقدهایی هم تا الان بر آن نوشته شده است. در هر حال حرف ها مال خودش نبود. نشانه های خوبی هم نداشت.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 1:25 توسط محسن جعفری |

همه چیز بوی یک کودتا می دهد. خدا آینده مملکت را به خیر کند...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:23 توسط محسن جعفری |

زوال گفتمان امید
مردم امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارند. دلسرد شده اند. همه را مثل هم می پندارند. آینده برایشان تیره و تار است. سیاه و سفید را یکی می بینند. از سیاستمردان نفرت دارند. مرگ در این جامعه موج می زند. چقدر در این دهه ها و سال ها سردمداران مملکت به آنها دروغ گفته اند که کورسویی از امید را هم برایشان باقی نگذاشته اند. مردم در زیر بار فقر و فساد و اعتیاد و ... له می شوند. آنقدر که ریشه امید در آنها می خشکد و نشاط و شادابی از زندگیشان رخت بر می بندد.  

رای دادن به احمدی نژاد گاهی از این رو است. بگذار بیاید تا کارمان یکسره شود. این اوج ناامیدی است.

آنها تمایلی به مشارکت و تعیین سرنوشتشان ندارند. آنها اعتمادی به مسئولان نظام ندارند. آنها به گذشته می نگرند و شکست و فریب و دروغ می بینند. تغییری در زندگیشان نمی بینند. آنها امیدی به آینده ندارند. گاهی زیاد که درد دل می کنند مجبور می شوم بگویم بیا تا قدری بهتر شود و یا از این بدتر نشود. نگاه های معناداری می کنند. حرف برای گفتن دارند.

دل بستن به آینده ای بهتر و روشنتر آنقدرها هم سخت نیست. اما برای بعضی ها ممکن نمی شود. به هیچ قیمتی و با هیچ استدلالی. هنوز حرف آن راننده تاکسی در گوشم هست. ما باختیم... ما باختیم... شاید حق با آنها باشد. شاید روزی به حقیقت گفته هایشان پی ببریم. اما امروز آن روز نیست. امروز برای ما دولت امید است و مسیر سبز امید برای رسیدن به آینده ای بهتر.

ته نوشت: ممنون آقای مهندس. برای رسوایی امپراطوری دروغ!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 3:12 توسط محسن جعفری |

بدبینی، توهم توطئه و برنامه ریزی
هنگام حرف زدن با مردم بسیار با این جملات مواجه می شویم: "هر کس را بخواهند از صندوق بیرون می آورند، اینها همه بازی است برای سرگرم کردن ما، همه چیز از قبل تعیین شده است..."

محوریت اینگونه استدلال ها رشد روز افزون نوعی بدبینی نسبت به نظام سیاسی است. به این معنا که اعتماد به دولت و ارکان سیاسی نظام به شدت کم شده و شکاف میان دولت و ملت عمیقتر شده است. مردم دیگر به گفته ها اعتماد ندارند و تعهدات را باور نمی کنند. به زعم خودشان به اندازه کافی دروغ شنیده اند و گوششان از وعده های توخالی پر است.

سلامت انتخابات به غایت نزد مردم مخدوش است. فسادی که کل سیستم را در بر گرفته در اینجا خودش را عریان تر نشان می دهد و این تصور را به وجود می آورد که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و تلاش ما بیهوده است. این اوج بی اعتمادی است. تخلف و تقلب در هر کجای دنیا ممکن است وجود داشته باشد. در ایران هم به همین شکل. اما نه آنگونه که عده ای گمان کنند همه چیز مو به مو از قبل معین شده. انگار که ۱۹۸۴ اورول محقق شده باشد.

نتیجه مسلم چنین وضعیتی تضعیف ذهنی و عینی حق مردم در تعیین سرنوشتشان و دل بستن به سقوط نظام سیاسی موجود است. دروغ، وعده های بی حاصل، دزدی، رشوه، به جای مردم حرف زدن و توهین به شعور آنها و هزار و یک نقص و ضعف و فساد دامنگیر موجب شده است تا میدان سیاست بیش از هر زمان دیگری سیاه باشد. قدم گذاشتن در این میدان ریسکی بزرگ است. خاصه برای آنکه بخواهد سیاست ورزی اخلاقی پیشه کند. 

ته نوشت: دروغ! خدایا چقدر دروغ؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:4 توسط محسن جعفری |

دو قطبی تمام عیار
از مناظره چهارشنبه شب میرحسین و احمدی نژاد تفسیرهای مختلفی می شود. من در کل آن را به نفع میرحسین دیدم. شخصیت و متانت و صداقت او قابل قیاس با لمپن بازی های احمدی نژاد نبود. فارغ از اینها به نظرم مهمترین نتیجه این مناظره تقویت فضای دو قطبی انتخابات بود. البته مناظره کروبی و احمدی نژاد هنوز مانده است. اما فکر نمی کنم بتواند تاثیر چندانی بر این دو قطبی بگذارد.

آنچه این روزها در خیابان های شهر دیده می شود نمود تمام عیار این دو قطبی است. موسوی در برابر احمدی نژاد. حتی دعواها و جدال های خیابانی که شب هنگام در میادین اصلی تهران رخ می دهد میان حامیان این دو است. معترضین در برابر تبلیغ سبز ما اغلب یک کلمه می گویند: احمدی نژاد.


خرم آباد

اوضاع شهرهای دیگر را نمی دانم. اما چند ساعت گشت زنی در خرم آباد هم حکایت از اوجگیری این دو قطبی داشت. یا موسوی یا احمدی نژاد.

ته نوشت: دیدن این و این خالی از لطف نیست.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:40 توسط محسن جعفری |

چرا باور نمی کنند؟
این روزها اندکی طعم جامعه شناسی زیر دندانم است. رفتن جایی که سیل مردم روانند و زندگی روزمره جریان دارد یعنی رفتن به متن. یعنی شکستن حصار کلاس و دیوار و دانشکده و سرزدن به جایی که حادثه اصلی را رقم می زند. اما من اینجا نه می خواهم از لزوم حضور جامعه شناسان در متن جامعه بگویم و نه از استقبال خوب مردم از میرحسین و فراگیر شدن جنبش سبز.

سوال من باور ناپذیری مردم و عدم اعتقادشان به کار مدنی بدون اجر و مزد است. هر بار برای حرف زدن با مردم و تبلیغات خیابانی به میان مردم رفته ام با این پرسش مواجه شده ام. شما پول می گیرین؟ چقدر بهتون میدن؟

در بسیاری از شهرها و فضاهای فرهنگی اساسا فعالیت مدنی که مزد و پاداش مستقیم در پی نداشته باشد تعریف نشده است. مردم اینگونه کارها را به هیچ می انگارند و برای آن ارزشی قائل نیستند. در واقع معیار اصلی پول و امکانات مادی است. و اینگونه است که آدم های جامعه به هیچ روی نمی پذیرند که تو پول نگرفته ای.

شاید حق با آنها باشد. شاید چند روزی را وقت و انرژی گذاشتن برای رای جمع کردن و امید بستن به زندگی بهتر حماقتی بیش نباشد. شاید واقعا به ماربطی ندارد کدام کاندیدا پیروز خواهد شد و بر سفره خواهد نشست و خواهد برد و خواهد خورد و به ریش ما خواهد خندید. شاید ما هم بایستی شرافت و حیثیتمان را به سیب زمینی و تراول چک و افزایش حقوق می فروختیم تا سهم خودمان را گرفته باشیم و بقیه هم به ... گور پدر آینده و سرنوشت و مملکت.

با این که خسته ایم و خستگی این چهار سال بر دوشمان سنگینی می کند و این باورناپذیری برخی از آدم ها بر خستگیمان می افزاید، آنچه برایمان مانده است در این روزها هزینه خواهیم کرد برای آینده ای قدری بهتر...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:1 توسط محسن جعفری |