عکس های جشن فارغ التحصیلی را نگاه می کنم. دلم هوای سال 84 را می کند. سری به تصاویر آن روزها هم می زنم. بچه ها تغییر کرده اند. بعضی ها خیلی بعضی ها کمتر. سال اولی ها معمولا موجودات ساده و بی آلایشی هستند. زمان ما نیز بگذشت. این چهار سال هم سرنوشت تکراری اغلب کسانی است که عینک واقع بینی به چشم ندارند. اما گذشت زمان گرد و غبار امیدهای واهی را فرو می نشاند. آنچه می ماند گذشته ای است پر از حسرت و آینده ای پر از هراس.

آوردهاند که نوشیروان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفت: از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده
| اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی | بر آورند غلامان او درخت از بیخ | |
| به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد | زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ |
(گلستان سعدی-باب اول-حکایت نوزدهم)
در جریان حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری اتفاقی بی سابقه رخ داد. نقطه اوج آن محاکمه سعید حجاریان بود. آن جلسه معروف و قرائت دفاعیه حجاریان به همراه موضع گیری های بعدی و میزگرد واکاوی نظری حوادث بعد از انتخابات که از تلویزیون پخش شد، بحثی مهم و البته تاحدی تکراری را طرح کرد که شبهه پروژه انقلاب فرهنگی دوم در دانشگاه ها را دامن زد. سخن گفتن از جامعه شناسی و علوم سیاسی به عنوان مرکز ثقل علوم انسانی غربی و نام بردن از اندیشمندانی مثل وبر، پارسونز و هابرماس موجب پررنگ شدن این بحث و تمرکز نهادها و محافل مختلف روی علوم اجتماعی شد.
اینکه علت مخالفت با علوم انسانی غربی و سخن گفتن از لزوم اصلاح آن و حتی لایه های سیاسی تر آن مثل انقلاب مخملی چه بوده است، مورد بحث من نیست. گشودن مجدد پرونده علوم انسانی برای بار دوم پس از انقلاب فرهنگی اول به هر دلیل بوده باشد، آنچه در وهله اول ضرورت پرداختن به آن حس می شود لزوم پاسخ به مسائل و ابهامات و حتی حملات صورت گرفته علیه علوم انسانی به طور عام و علوم اجتماعی به طور خاص می باشد. چرا که تنها ایراد آزادانه نظریه های علمی و دفاع منطقی از دانش انسانی است که می تواند زمینه پویایی علمی در دانشگاه را فراهم کرده و حتی سدی در برابر رویکردهای سیاسی و تبلیغاتی وسوگیرانه باشد.
درجریان حوادث پس از انتخابات و موضع گیری های یکپارچه جریان های محافظه کار و ارتجاعی علیه معترضان به نتایج انتخابات و پیش کشیدن نام برخی از متفکرین و تئوری هایی مثل مقاومت مدنی، جریانی به گونه ای سازماندهی شده در پی ربط دادن این وقایع به تئوری های غربی بود. سپس با برگزاری دادگاه محاکمه حجاریان این موضوع قوت گرفت و سخن از لزوم بازنگری در دروس علوم انسانی دانشگاه ها و تولید علم بومی و اسلامی رانده شد. در این میان علومی مثل جامعه شناسی و علوم سیاسی به نوعی سیبل انتقادات قرار گرفتند و حساسیتها روی آن ها بالا گرفت. نقد اساسی این بود که این علوم دارای مبانی غیر دینی بوده و قابل انطباق به شرایط جامعه ما نیستند. در واقع این علوم در بستر جوامع غربی تولید شده اند و قدرت تبیین و حل مسائل جامعه ما را ندارند. حملاتی از این دست حتی اگر ریشه های ایدئولوژیک و سیاسی هم داشته باشند، باید با قوت علمی و استدلال های دقیق پاسخی درخور بیابند.
علوم اجتماعی سالهاست که وضعیتی جزیره ای پیدا کرده و با موانع ریزو درشت دست و پنجه نرم می کند. جایگاهش چه در میان علوم دیگر وچه در بستر سیاسی و مدیریتی کشور به غایت ضعیف است و کمتر به عنوان علمی مورد نیاز برای اداره بهتر جامعه به رسمیت شناخته می شود. تولید علمی در این حوزه از سوی استادان و دانشجویان اندک است و پژوهش ها کم مایه و بی حاصل. خلاصه اینکه علوم اجتماعی هیچگاه جدی گرفته نشده است. بخشی از این ضعف ها هم به کم کاری های خود محققین و اهالی این علم و دفاع نکردن از هنجارهای رشته شان برمی گردد.
اما آنچه درماه های اخیر به وقوع پیوست موجب شد نوک پیکان به سمت علوم اجتماعی نشانه برود. بدین ترتیب بود که وبر و هابرماس نیز به پای میز محاکمه کشانده شده و ریشه نابسامانی ها به تئوری های غربی نسبت داده شد. این واقعه می تواند در نگاه اول نوعی تهدید و هجمه ای علیه این علوم تلقی شود. اما تبدیل آن به یک فرصت تاریخی برای اثبات کارامدی و نیاز به این علوم و لزوم توجه و سرمایه گذاری بر روی آن رسالتی است که امروز بر دوش استادان و دانشجویان علوم اجتماعی قرار گرفته است. اکنون که علوم اجتماعی و انسانی در کانون توجهات قرار گرفته و پرسش ها و اظهار نظرهایی در باب آن طرح شده، بهترین فرصت است تا اندیشمندان و محققان این رشته در مقام دفاع از داشته هایشان برآیند و پرچمدار رقابت های علمی باشند.
آنها می توانند نشان دهند که علم اجتماعی به عنوان یکی از شاخه های علم مدرن می تواند بر طرف کننده نیازهای های جامعه ما و راهگشای حل مسائل آن باشد. نشان دهند که زندگی در دنیای جدید اقتضائات خودش را دارد و حل معضلات آن نیازمند علوم جدید است. اینکه لازمه تولید علمی احترام به همه آراء و عقاید است و نظریه های بادوام از خلال رقابت آزادانه بیرون می آیند نه با تحمیل و بخشنامه و اعمال سیاست های یکجانبه گرایانه.
پیدا کردن شکاف های اجتماعی کوچک و بزرگ در جامعه ایران کار سختی نیست. برخی از آنها تاریخی اند و ریشه دار و برخی دیگر جدید. این شکاف ها در دگرگونی های سیاسی و اجتماعی نقش ویژه ای دارند و پارامتری اساسی در تحولات جامعه ایران به حساب می آیند. تا آنجا که بعضا استفاده و یا سوء استفاده از آنها بساط فرصت طلبی را برای عده ای فراهم می کند. نمونه آن سوء استفاده های احمدی نژاد از شکاف تاریخی دولت - ملت در ایران و ایفای نقش اپوزیسیون برای جلب رای و نظر مردم بود که صدمات زیادی به نظام زد.
وقایع پیش و پس از انتخابات 22 خرداد تاثیراتی مهم بر این شکاف ها گذاشت. رقابت های انتخاباتی جامعه را دو پاره کرد و حوادث پس از آن شکاف ها را عمیق تر کرد. به نظرم در میان تمامی آنها دو تا ازبقیه مهمتر و به نوعی خطرناکتر است.
اول شکاف نخبه و عامه است. با توجه به دسته بندی های مشهود و البته نسبی پیش از انتخابات می توان گفت نخبگان جامعه غالبا حامی مهندس موسوی و طیف عامه و سنتی جامعه طرفدار احمدی نژاد بودند. اگر نخبگان را در مجموعه هایی چون استادان، معلمان، دانشجویان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و به طور کلی طیف تحصیلکرده و آشنا با روزنامه و کتاب و اینترنت بدانیم، می توانیم آنها را اصلی ترین حامیان موسوی و کروبی بدانیم. چنانکه گفتم این تقسیم بندی نسبی است اما با کمی اغماض درست است. نگاهی به کم و کیف گروه های نخبه برشمرده که حامی کاندیداهای اصلاح طلب بودند و مقایسه آن با افرادی از همین گروه ها که طرفدار احمدی نژاد بودند این مسئله بهتر نشان می دهد.
این شکاف تا حدی با شکاف های دیگری چون سنتی و مدرن همپوشانی دارد و نخبگان جامعه را می توان در دسته بندی های طبقه ای جزو طبقه متوسط به بالای جامعه در نظر گرفت. کما اینکه این نکته در گفتار برخی مسئولین مثل فرمانده نیروی انتظامی که از بلوار کشاورز به بالا را محدوده خطر در تهران می دانست قابل مشاهده بود. همچنین نهادهایی که پس از انتخابات مورد تهاجم قرار گرفت مثل دانشگاه، نهادهای مدنی و مطبوعات در برگیرنده این طیف بود.
دوم شکاف نسلی است. باز هم به شکلی نسبی می توان گفت نسل جوان که نسل های سوم و چهارم پس از انقلاب را شامل می شود اغلب در زمره حامیان کاندیداهای اصلاح طلب بودند و نسل های اول و دوم که میانسال ها به بالا را شامل می شود طرفدار محمود احمدی نژاد که این خود با توجه به سن کاندیداها بازتاب دهنده تناقض هایی معما گونه و سوال برانگیز بود.
نیم نگاهی به پایگاه های نسل جوان جامعه مثل مدارس و دانشگاهها و محافل فرهنگی و ورزشی این ادعا را تحکیم می کند که نسل جوان و آشنا با جهان جدید و دارای آرمان ها و نگرش هایی متفاوت با نسل های گذشته متمایل به موسوی یا کروبی و نسل قدیمی و پا به سن گذاشته جامعه متمایل به احمدی نژاد بودند. رویکردها و سیاست های رئیس دولت نهم برای جمع کردن رای مثل توزیع سهام عدالت و کمک به روستائیان (که غالبا اقشار کهنسال جامعه هستند) و افزایش حقوق بازنشستگان ناشی از همین سرمایه گذاری بر روی نسل های اول ودوم است.
آنچه نباید از نظر دور داشت این است که این دو شکاف عمده خود دارای همپوشانی هستند و در موارد زیادی بر هم منطبق می شوند.
این دو شکاف در کوران حوادث ماه های گذشته روز به روز به انحاء مختلف عمیق تر شد و هیچ تلاشی برای ترمیم آنها صورت نگرفت. در عمل نهادهایی مثل دولت و صداوسیما با عملکرد یکجانبه گرایانه و تهاجمی خود نه تنها گامی در جهت کم کردن فاصله ها و مرهم گذاشتن بر زخم های جامعه برنداشتند، بلکه جراحت های بزرگتری را بر پیکره آن تحمیل کردند. علت چیست؟ به نظر می رسد یکی از دلایل اساسی در اتخاذ چنین رویکردی این است که اکثر سیاستمداران و تصمیم گیران فعلی کشور که نمونه هایی از آن را در ویترین دولت می بینیم، متعلق به اردوگاه رئیس دولت و پایگاه اجتماعی حامیان او هستند. یعنی خصیصه اصلی آنها عوام زدگی، کم خردی و فقدان دانش و تعلق به نسل های قدیمی است.
قطع رابطه با نخبگان جامعه و بی اعتمادی به نسل های جدید (که بعضا مختص دولت نهم و دهم نیست) موجب شده است تا کسانی برای جامعه سیاست گذاری و برنامه ریزی کنند که شناخت درستی از آن ندارند. آنها در کنار احساس بی نیازی به دانش انسانی برای مدیریت جامعه، اقتصاد و سیاست، درک صحیحی از نیازهای نسل جدید و روش های صحیح مواجهه با آن ندارند. به همین دلیل تنش های جامعه هر روز افزایش پیدا می کند و جامعه ملتهب تر می شود و مدیریت آن سخت تر و پیچیده تر. اینجاست که اگر راهکارهایی معقول و مسالمت آمیز و به دور از خشونت و برخوردهای حذفی اندیشیده نشود و بحران های اجتماعی مدیریت صحیح نشود، شکاف های اجتماعی روز به روز عمیق تر شده و پتانسیل تبدیل شدن به گسست هایی سهمناک را پیدا خواهند کرد که این خود می تواند منجر به فروپاشی اجتماعی شده و برای جامعه خطری بس بزرگ باشد. بهتر است قبل از روبرو شدن با بحران اجتماعی چاره ای بیاندیشیم.
حرفی برای زدن نیست. الا خدایی که در این نزدیکی است. اعتراف می کنم که هیچ کارش بی حکمت نیست. و سخنی برای گفتن نیست. الا دوستانی که همیشه و هر کجا هستند. اعتراف می کنم که نبودنشان دلتنگم می کند. یادم باشد قدر هر دو را بیشتر بدانم.
حساب گناه ناکرده را پس دادن آسان نیست. نه برای من که برای تمامی آنان که مجبورند رنج در بند بودن را هفته ها و ماه ها به جان بخرند و باز هم لبخند بزنند. یادم باشد برای تک تکشان دعا کنم.
آنچه رخ داد چراهای تلمبار شده ذهنم را چند برابر کرد. از تصویر شهید همت روی دیوار تا نهج البلاغه ای که ندادند و صدای اذان که با فحش ها و توهین ها در هم می پیچید و نقل خاطرات جنگ از زبان دوست هم بند. این ها با هم نمی خواند. به کجا می رویم؟
آیا ممکن است مدل روسیه در ایران تکرار شود؟ خودش که می گوید معاون اولی اش را با افتخار می پذیرد(+) بیائید در این روزها و شب ها دست به دعا برداریم.

اسفند ماه 84 در دومین جلسه از سلسله جلساتی که دکتر جلایی پور در انجمن جامعه شناسی ایران تحت عنوان "مدرنیته ایرانی" برگزار می کرد، مصطفی ملکیان در باب فهم خودش از مدرنیته سخن گفت و هشت ویژگی برای آن برشمرد. انسان گرایی، اندیشه پیشرفت، مادی گرایی، عقل گرایی، تجربی بودن، برابری طلبی، فردگرایی و احساسات گرایی. به نظر می رسد اندیشه مدرن در هر کجای جهان که ریشه دوانده باشد کم و بیش در برگیرنده همین مفاهیم بنیادی است. اگر ما نیز در کشورمان دم از تجدد و پیشرفت می زنیم علی القاعده باید به دنبال نهادینه کردن اینها باشیم. البته من به گیرهایی که این بحث در ایران دارد واقفم. آسیب های مدرنیته را می دانم. نقدهای وارد به آن را دیده ام. لزوم سازگاری آن با دین را شنیده ام. می دانم که عده ای پروژه تجدد ایرانی را دنبال می کنند و عده ای هم آن را قبول ندارند. در عین حال همچنان آن را مناسبترین بستر برای تحولات آینده با حداقل آسیب ها می دانم. بماند تا در آینده این بحث بازتر و شفاف تر شود.
اما مسئله ای که می خواهم در اینجا به آن اشاره کنم و بی ارتباط با وقایع روزهای اخیر هم نیست حکایت معلق ماندن ما میان آسمان و زمین است. کیست که نداند هنوز تکلیف ما با این مفاهیم روشن نیست. توسعه را نفی می کنیم و برنامه های توسعه می نویسیم. به اروپایی ها فحش می دهیم و محصولاتشان را مصرف می کنیم. ادعای مدیریت جهان داریم و برای دیگران نسخه می پیچیم در حالیکه هنوز از پس حل مشکلات خودمان بر نمی آئیم. مدرنیته را نقد می کنیم و هیچ طرح و مدل جایگزینی برای آن نداریم. به واقع ما در عمل تسلیم شده ایم. ما بازنده این رقابت بوده ایم و در توهماتمان غوطه ور شده ایم. چرا؟
می توان گفت زمانی ما پا به دنیای مدرن می گذاریم که بشر آگاهانه به این فکر می افتد که جهان بیرون را بر وفق مرادش و آنگونه که می خواهد تغییر دهد. بر خلاف دنیای باستان که بشر درونش را با دنیای بیرون تطبیق می داد. او تنها راه نیل به این مقصود را در یاری جستن از علم تجربی دید. اعم از علوم تجربی طبیعی مثل فیزیک، شیمی و مهندسی و علوم تجربی انسانی مثل روانشناسی، جامعه شناسی و اقتصاد. و اینگونه شد که جهان بیرون تغییر کرد و تغییر کرد. به مدد رشد علوم تجربی فناوری رشد کرد و انقلاب صنعتی و تحولات بعد از آن را رقم زد و به مدد رشد علوم انسانی نظام های سیاسی و اقتصادی و حقوقی جدید بر کشورها حاکم شد.
به نظر می رسد ریشه غالب تحولات چند قرن اخیر رشد فکری و توسعه علوم جدید باشد. اگر اینگونه باشد به هراس افتادن عده ای از علوم انسانی و دانشگاه بی دلیل نیست. در واقع ریشه مسئله را درست تشخیص داده اند.
ملکیان در همان سخنرانی اش در دانشکده در توضیح مدرن نبودن ایران کنونی به تمایزی اشاره کرد و مدرنیته را دارای دو وجه دانست. وجه فرهنگی و وجه تمدنی. وجه فرهنگی همان هشت مولفه برشمرده است و وجه تمدنی دستاوردهای آن است که در فناوری و صنعت و ... دیده می شود. به عبارتی ایران به لحاظ تمدنی مدرن است اما به لحاظ فرهنگی خیر.(به شکل نسبی)
به نظرم وجه تمدنی مدرنیته را باید بیشتر محصول رشد علوم تجربی و وجه فرهنگی را نتیجه رشد علوم انسانی دانست. این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که که این دو وجه تاثیر متقابل بر یکدیگر دارند. به این ترتیب می توان گفت سیاستمداران ما از دو چیز غفلت ورزیده اند و دو چیز را تا حدی فهمیده اند.
در رشد وجه فرهنگی، علوم تجربی و انسانی یکسان عمل می کنند. با این تفاوت که در علوم تجربی این مسئله خود را عیان نمی کند ولی در علوم انسانی به شکلی برجسته وجود دارد. مثلا یک مهندس زلزله که در باب علل و عوامل زلزله و راهکارهای پیشگیری از آن تحقیق می کند، هیچگاه زلزله را ناشی از خشم و عذاب الهی ندانسته و برای پیشگیری از آن به تقوا توصیه نمی کند. او امیدوار است با تکیه به عوامل طبیعی و انسانی روزی بتواند این واقعه را پیش بینی کند و برای پیشیگیری نیز توصیه به مقاوم سازی ساختمان می کند. علم او به معنای واقعی سکولار است. این چیزی است که معمولا از آن غفلت می شود.
دیگر آنکه وجه تمدنی به نوعی بسترساز وجه فرهنگی است. تکنولوژی کالبدی نیست که با هر روحی سازگار باشد. در پس کالاهایی که مصرف می کنیم نشانه ها و معناهایی وجود دارد که فرهنگ جامعه را دگرگون می کند. کارکرد و کاربرد آنها نیز چنین اثراتی دارد. مثلا تکنولوژی های ارتباطی برای اطلاع رسانی و برقراری ارتباط و دریافت و ارسال داده ها ساخته شده اند. حق دسترسی آزاد به اطلاعات در نظام استبدادی جایگاهی ندارد و چنین نظامی برای بقای خود مجبور خواهد بود یا از این فناوری ها به شکل همگانی و دموکراتیک استفاده نکند و یا به وقت خطر برای آنها محدودیت ایجاد کند. چرا که می توانند کارکرد ضدی یافته و علیه انحصار و خفقان نیز عمل کنند. سیاستمداران ما از این نکته عم غفلت کرده اند.
از سوی دیگر علوم انسانی دو کارکرد مهم دارند. نخست آنکه سازنده وجه فرهنگی هستند و به واقع سکولاریزم در آنها برجسته تر از علوم تجربی است. شاید دلیل اصلی عقب ماندگی ما در وجه فرهنگی مدرنیته ضعف در علوم انسانی باشد. دوم آنکه رشد علوم انسانی مدرن منجر به ساختن نظام های سیاسی، اقتصادی، حقوقی و اجتماعی مدرن می شود. در علوم انسانی نظام های پادشاهی و استبدادی ماقبل مدرن نقد می شود و از ساختارهای جدید با قوانین و قواعد و نهادهای نوین سخن گفته می شود. هر قدر ساخته شدن نظام صنعتی مدرن عده ای را خوشحال می کند بنیاد کردن نظام سیاسی مدرن آزارشان می دهد. بنابراین هراس اصلی با وجود عقب ماندگی علوم انسانی در ایران از این دو ناحیه است. سیاستمداران فعلی نیز این را می دانند اما راه حلی ندارند.
بیهوده نیست که پس از سی سال مثل کسانی که از خواب اصحاب کهف برخاسته اند ادعا می کنیم که علوم انسانی ما فلسفه توحیدی ندارد و مروج بی دینی است و حالا شورای عالی انقلاب فرهنگی بیاید و دستور بازنگری بدهد و ... انگار نه انگار که سی سال قبل این تجربه را کردیم و نتوانستیم. خواستیم علم اسلامی درست کنیم و درمانده شدیم.
بد نیست در اینجا تاثیر توسعه نصفه و نیمه کشور را در وقایع این روزها ببینیم. خاصه 16 سال موسوم به سازندگی و اصلاحات که امروز هر چه کاسه کوزه هست سر آن دوره می شکند. در هشت سال اول ما توسعه اقتصادی داشتیم و در هشت سال دوم توسعه سیاسی و اقتصادی را توامان تجربه کردیم. ما کارخانه ساختیم و تولید کردیم. شهرها را توسعه دادیم و واردات را زیاد کردیم. پل و جاده و اتوبان ساختیم و ارتباطات را گسترش دادیم. دانشگاه ساختیم و دانشجو گرفتیم. کامپیوتر و اینترنت و موبایل را به جامعه آوردیم. تکنولوژی های صوتی و تصویری را گسترش دادیم. کتاب نوشتیم و بسیار هم ترجمه کردیم. مطبوعات را پروبال دادیم. نهادهای مدنی ایجاد کردیم. حزب راه انداختیم. بورسیه کردیم. و... البته من آسیب ها و عوارض توسعه کشور در آن دوره را قبول دارم، اما در مجموع آن را در مسیر توسعه می دانم. همچنین می پذیرم آن حرکت ها در دولت نهم هم البته به شکلی ضعیفتر و به دلیل نهادینه شدن در ساختارها ادامه یافت.
حوادث و جریانات پس از انتخابات تاثیر تحولات آن سالها را نشان داد. سال هایی که در حوزه علوم تجربی و فناوری و علوم انسانی چند گام به پیش رفتیم. هر چند اغلب وارد کننده و ترجمه کننده بودیم که تا حدی هم طبیعی بود. و اینگونه شد که آثار آن دگرگونی ها را بر نتافتیم و خواستیم با تهوعی یکباره همه آنچه را که به خورد ملت رفته بود وادار به استفراغ کنیم. موبایل و اس ام اس را قطع کردیم. سرعت اینترنت را پایین آوردیم. سایت ها را فیلتر کردیم و روزنامه ها را توقیف. دانشجویان را ستاره دار کردیم و دانشگاه ها را تعطیل. در انجمن ها و کانون ها را بستیم و احزاب را تهدید کردیم. حرکت آرام و مدنی مردم را که نشانه اندک بلوغ سیاسی آنان بود اغتشاش خواندیم. سپس به علوم انسانی حمله کردیم و وبر و هابرماس و سروش و حلقه کیان را نشانه رفتیم. ما تازه از خواب برخاسته بودیم. بهتر است بدانیم که اگر هزار بار هم از خواب برخیزیم واقعیت تغییری نمی کند.
این نوشته در پاسخ به این دعوت است. قبلش بگویم که این تنها یک یادداشت وبلاگی است.
می گویند صد سال است که ایرانی ها پروژه ای را کلید زده اند و به دنبال گمشده ای می گردند. این گمشده چیست؟ آزادی، قانون، عدالت، پیشرفت... و علی الظاهر در این مدت در مجموع حرکتی به پیش داشته اند. هر چند گاهی سراب دیده اند و به خطا رفته اند و دلزده شده اند و سرخورده. به نظرم اغلب کسانی که دل نگران آینده ایرانند هنوز آرمان های مشروطه را دنبال می کنند. من نیز خودم را در این زمره می دانم.
برای داشتن زندگی بهتر در جامعه گریزی از آن اهداف و آرمان ها نیست. نیازی به گفتن نیست که آنها مولود تطوری تاریخی از روشنگری تا انقلاب صنعتی و مدرنیته و توسعه و جهانی شدن با تمام نقاط قوت و ضعف آن هستند. ما نیز هر چند به شکلی کاملا متفاوت و تحمیلی و پرریسک، وارد این مسیر شده ایم. به گمان عده ای این مسیر مسیری جزمی نیست و گفتمان های دیگری هم برای آینده متصور است. اما من به دلایلی فکر می کنم که این روند روندی کم و بیش غیر قابل اجتناب و تا حدی طبیعی است. هر چند امکان اثرگذاری بر آن و تغییر روند بازی در قالب ها و چارچوب های متعارف و عقلانی وجود دارد.
جامعه ما بخش هایی از این مسیر پر پیچ و خم را پیموده و از موانع سختی نیز عبور کرده است. اما هنوز گام های مهمی در پیش دارد. به هر حال تحولات اجتماعی محصول فرایندهای تاریخی اند و نهادینه شدن آنها زمان بر است. مضافا اینکه هنوز بخش قابل توجهی از جامعه ایران زندگی و نگرش سنتی دارند و در برابر تغییرات واکنش نشان می دهند. پایگاه ها و نهادهای ریشه دار جامعه اغلب رویکردی محافظه کارانه دارند و نهادهای مدرن هنوز نوپا هستند و با شکنندگی ادامه حیات می دهند.
اما رمز تحقق آرمان های مدرنیته و داشتن جامعه ای توسعه یافته با حداقل آسیب ها، حفظ و بسط همین کالبدها و نهادها و کوفتن بر طبل دانش و عقلانیت است. همان دانشی که امروز محاکمه می شود و روح رنجور و کم توانش نیز، خواب را از چشم متحجرین و مرتجعین می زداید. در پست های بعدی سعی می کنم این بحث را بیشتر بسط دهم.
... اولين جلسه محاكمه در يك دادگاه نظامي، در تاريخ30/7/1342 بهصورت ويژه در دادرسي ارتش شاهنشاهي بر پاگرديد. همه اعضاء اين دادگاهِ نظامي، از ميان افسران گارد شاهنشاهي كه بهوسيله ركن (2) ارتش وسازمان اطلاعات و امنيّت شاه «ساواك» دستچين شده بودند، انتخاب گرديدند. وكلاي مدافع نيز تماماً ارتشي و از طرف دادگاه تعيين شدهبودند ولي بعداً به جرم دفاع از موكّلين خود، خود محاكمه و محكوم شدند.
دادستان نظامي درطي ادعانامه مبسوطي، بهاتهام «اقدام بر ضد امنيتكشور» و «مخالفت با اساس حكومت رژيم سلطنت مشروطه» ، درخواست محكوميّتِ سران و فعّالان نهضت را نمود. در اين دادگاه سران نهضت آزادي بهنشانه اعتراض بهعدم صلاحيت دادگاه نظامي، سكوت اختيار كردند و حاضر بهدفاع از خود نشدند و صرفاً بهمعرفي خود و نوشتن چند نامه اعتراضي به مراجع قانوني، قناعت كردند. دادگاه ويژه بدوي نظامي، پس از 31 جلسه، در 16/10/1342، رأي به محكوميّت بنيانگذاران و فعّالان نهضت آزادي داد.
دادگاه تجديدنظر نظامي در14/12/1342 تشكيل شد. در اين دادگاه شادروان آيتالله طالقاني همچنان سكوت كردند امّا ساير بنيانگذاران و سران نهضت آزادي، سكوت را شكستند و بهدفاع از خود پرداختند. مخصوصاً زندهياد مهندس بازرگان لايحه دفاعيه مفصلي تهيهكردند و براي قرائت دفاعيه و طرح آن در دادگاه، 50ساعت وقت خواستند.
امّا پس از 12 جلسه، هنگامي كه مطالب ايشان به بخشهاي حساس و اصليِ دفاع تحت عنوان: «چرا با استبداد مخالفيم؟» رسيد، از صحبت ايشان جلوگيري كردند و آن را خارج از موضوع دانستند. دادگاه تجديدنظر پس از 15 جلسه در 16/4/1343، رأي دادگاه بدوي را با مختصر تغيير، تأييد كرد.
نقل از مجموعه آثار مهندس بازرگان شماره ۶
دادگاه دیروز را احتمالا همه دیده اند. سران اصلاحات پای میز محاکمه. به نظرم این دادگاه خاطره محاکمه سران نهضت آزادی در سال ۴۲ را زنده کرد. نگاهی به آن روزها چنین چیزی را نشان می دهند. البته با کمی تفاوت. اینکه قضات آن زمان اقلی از شرافت را داشتند و شاه مجبور بود برای اینگونه محاکمات (همچون محاکمه مصدق) دادگاه نظامی تشکیل دهد. چیزی که اکنون نیازی به آن نیست و قضات و دادستان دادگاه عادی تحت امرند.



ته نوشت: در این لحظات یک تصمیم تقریبا مهم گرفتم. نمی دانم می شود یانه.
سمیه توحیدلو آزاد شد. موتور ماشین مجازی اش دوباره به کار افتاد و بر ساحل سلامت به زودی به سقف لینکدانی این وبلاگ می چسبد